۱۲ مهر ۱۴۰۵

مسئله سن و بارون

 دیروز با یک دوست جدید از مووی کلابی که میرم، رفتیم موزه هنرهای معاصر. آخرش که داشتیم از فروشگاه موزه کارت پستال میخریدیم، فروشنده ازمون پرسید چند سالمونه. ناخودآگاه جواب دادم خیلی پیریم. بعد این دوست جدید گفت من متولد 80‌ام. جوابم رو اصلاح کردم گفتم ببخشید من پیرم.

اصلا توقع نداشتم. نمیدونم چون میدونستم ازدواج کرده ذهنم استدلال کرده بود همسنای خودم باشه. بعد حساب کردم دیدم 25 سالشه. ذهنم همه‌ی متولدین 80 رو هنوز نوجوون میپنداره. همینطور که فکر میکنم خودم 23- 24 سالمه نه 31 سال.

در این موقعیتهایی  که به یه سری از ادمها بر میخورم، که خیلی آدم بزرگن در حالیکه همسن خودم‌ان یا کوچکتر یه جوری میشم. یه حالیه واقعا!

...

یه بارون شدیدی گرفته بود، رفتیم حیاط موزه به تماشای بارون، بعد قدم زنان زیر بارون رفتیم کتاب دماوند. انقدر چسبید. شب که برگشتم دیدم کرج چه سیلی شده بوده از بارون. یاد Parasite افتادم. اون بخشش که بارون میومد.

۷ نظر:

  1. نغمه خیلی زوده برای این حرفا (منظورم پیری و اینا) :*

    پاسخ دادنحذف
  2. تو خیلی جوونی هنوز. کاش من الان سن تو بودم. واقعی :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اومدم همینو بگم منم سایه‌. دقیقا سی و یک سالگی خیلی ادم هنوز جوونه.

      حذف
  3. قدم زدن زیر بارون به به
    یوکوی قشنگم من لیترالی فکرمی کنم و حس می‌کنم جوونم و طرفای پنجاهم ماشالا! 😊

    پاسخ دادنحذف
  4. فکر کنم هر آدمی از خودش کم سن‌تر براش میشه بچه :)) دهه پیش روت خیلی قشنگه.

    پاسخ دادنحذف
  5. وقتی تو بگی من پیر ام، من باید بگم دایناسور ام :)))

    پاسخ دادنحذف