دیروز با یک دوست جدید از مووی کلابی که میرم، رفتیم موزه هنرهای معاصر. آخرش که داشتیم از فروشگاه موزه کارت پستال میخریدیم، فروشنده ازمون پرسید چند سالمونه. ناخودآگاه جواب دادم خیلی پیریم. بعد این دوست جدید گفت من متولد 80ام. جوابم رو اصلاح کردم گفتم ببخشید من پیرم.
اصلا توقع نداشتم. نمیدونم چون میدونستم ازدواج کرده ذهنم استدلال کرده بود همسنای خودم باشه. بعد حساب کردم دیدم 25 سالشه. ذهنم همهی متولدین 80 رو هنوز نوجوون میپنداره. همینطور که فکر میکنم خودم 23- 24 سالمه نه 31 سال.
در این موقعیتهایی که به یه سری از ادمها بر میخورم، که خیلی آدم بزرگن در حالیکه همسن خودمان یا کوچکتر یه جوری میشم. یه حالیه واقعا!
...
یه بارون شدیدی گرفته بود، رفتیم حیاط موزه به تماشای بارون، بعد قدم زنان زیر بارون رفتیم کتاب دماوند. انقدر چسبید. شب که برگشتم دیدم کرج چه سیلی شده بوده از بارون. یاد Parasite افتادم. اون بخشش که بارون میومد.
نغمه خیلی زوده برای این حرفا (منظورم پیری و اینا) :*
پاسخ دادنحذفتو خیلی جوونی هنوز. کاش من الان سن تو بودم. واقعی :)
پاسخ دادنحذفاومدم همینو بگم منم سایه. دقیقا سی و یک سالگی خیلی ادم هنوز جوونه.
حذفقدم زدن زیر بارون به به
پاسخ دادنحذفیوکوی قشنگم من لیترالی فکرمی کنم و حس میکنم جوونم و طرفای پنجاهم ماشالا! 😊
فکر کنم هر آدمی از خودش کم سنتر براش میشه بچه :)) دهه پیش روت خیلی قشنگه.
پاسخ دادنحذفوقتی تو بگی من پیر ام، من باید بگم دایناسور ام :)))
پاسخ دادنحذفشهاااب :)))
حذف