۱۷ شهریور ۱۴۰۵

من هنوز امید دارم

 سر شب زنگ زدم به فسقلی تا حرف بزنیم و غصه دوری از تختخواب و دوست پسرش و زندگی لای پرقو و دور از دسترسش رو کم کنم. از پشت دوربین موبایل براش کلی شکلک درمیاوردم و این وسطها ریز ریز میگفتم که زندگی خوابگاهیش موقته و الان میتونه کلی خوش بگذرونه. با اون کله فرفری و قیافه آویزونش بهم گفت خوش بحالت چقدر انرژی داری. 

دروغ هم نمی گفت تو حفظ ظاهر ماهر شدم. بهش نگفتم بار مهرطلبی دو تا زن 50 ساله از صبح روی دوشم چطور سنگینی کرده. بهش نگفتم که مابین کارهای الکی و بی فایده ای که امروز انجام دادم، چندبار از ته دل فریاد زدم و چند بار به این فکر کردم که هنوز می تونم ادامه بدم؟

 واقعا می تونم ادامه بدم؟ از هر طرفی که به زندگی شخصی ام نگاه کنم دلیلی برای ادامه دادن وجود نداره، فقط یک امید ابلهانه ای هست که صبح به صبح باهاش مواجه میشم. من از بیدار شدن خیلی لذت میبرم. نمیدونم چند نفر توی دنیا وجود دارند که مثل من فکر میکنند. اکثر آدمهایی که اطراف من هستند عاشق خوابند. اصلا از صبح به انتظار لحظه برگشتن به بالشت و پتو نفس می کشند من ولی عاشق بیدار شدن صبحهام، خیلی هم سحرخیز نیستم ولی هر صبح ذوق زده میشم که یک روز دیگر رو دراختیار دارم. که چکار کنم؟ چای دم کنم. بعد این امید و انرژی طی روز مدام کم و زیاد میشه، مثلا امروز حتی دعوای لفظی کردم. معمولا اینطوریه که دو تا امید میاد چهار تا ناامیدی.شاید این خوشحالی بیدار شدن یک ربطی داره به اینکه شاید ته دلم آرزو میکنم اون روز امیدها بیشتر از ناامیدی ها بشه.

۳ نظر:

  1. منم همین‌طورم. هرروز صبح انگار ریست می‌شم و دوباره جونام پر می‌شه برای بازی زندگی

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره واقعا.مساله اینه که من واقعا نمیدونم این جونها از کجا پر میشن دقیقا

      حذف
  2. هر صبح‌ات پر از امید باد،
    خوش اومدی

    پاسخ دادنحذف