اون روز داشتم لخ لخ میکردم و میرفتم سمت کلینیک تراپیستم. یک بلبشویی در سرم بود که فایده همه اینها چیه؟! حالا اصلا آدم شادتری شدم. از تختم بیرون اومدم و تلفن مامان رو جواب دادم. ناهار گذاشتم و کتاب خوندم و دوش گرفتم. حالا اصلا این دوست و اون رفیق رو دیدم و خندیدم و بغض کردم و در آغوش کشیدم و کشیده شدم.
اون روز- که یادم نیست امروز بود یا دیروز یا چه روزی ازاین تقویم روی میز - دچاریک نوع بیمعنایی کاملا معنادار شده بودم و اون آدم امن پشت میز بلند مشاوره هم با لبخند مطمئن و دستهای گره کرده، فکر نمیکنم میتونست کار چندان خاصی بکنه. بهرحال کودک من غمگین بود و والدم یک چیز ناجور نافهم که بالغم رو با قصه خواب کرده بود و باید یکی همین تو، یا از اون بیرون، پیجورش میشد که آهای فلانی خوابی یا بیدار؟! خواب خوابی. پاشو که آمدند و زدند و به یغما بردند؛ اما هیچکس نبود. یعنی حداقل در درون من هیچ چیزی یا کسی از این قبیل نبود. آن بیرون هم اگر عزیزی دست تکان داد و صدایی زد، آنقدر غرق آن بلبشوی گاه و بیگاه بودم که نه دیدم و نه شنیدم. بیچاره کودکم کودک غمگین لجباز و گاها مطیعی بود که زبان آدمیزاد نمیفهمید و تمایلی هم نداشت بفهمد و خب بالطبع آدمیزادی هم رفتار نمیکرد.
+کودکت رو خوشحال کن - میتونم بنویسم؟! + حتما. بنویس - قریحه ادبیم خشک شده. سرچشمه رو گم کردم + ادبی ننویس. فقط بنویس.
نوشتن برام هراس انگیز شده. انگار که من غریق نجاتی در اقیانوس آرام بوده باشم و الآن، غریق نیازمند نجات.
و به اینجا پناه آوردم، که درکنار شما بنویسم.