!!من یه ماهی نارنجی کوچیکم
یه ماهی که انگار سالهاست توی قلب یه اقیانوس دورِ دورِ دور زندگی میکنه...
اونجا به دنیا اومدم، بزرگ شدم، یاد گرفتم شنا کنم، بابا ماهی برام غذا آورد... مامان ماهی برام غذا پخت، دستای تپل خواهر ماهی منو بغل کرد و بهم عشق داد و داداش ماهی با چشمای مهربونش به من حس دیده شدن داد...
ما یه خانواده ی کوچیک بودیم! یه خانواده که تمام تلاشش و میکرد کنار هم بمونه اما گاهی هم شکست میخورد... چون همیشه مسئله صرفِ موندن نیست!
من دلم میخواست بودنم وزن داشته باشه! معنا داشته باشه! که اگر یه روز، جایی نزدیک به سطح آب، لا به لای تار موهای خورشید کنارشون نبودم، نبودم حس بشه...
کیفیت مهمه! من نمیخوام تصویرم چیزی باشه شبیه یه نقاشی خیلی قشنگ که با عینک کثیف از توی تنگ بهش نگاه میکنی... زیبا باشم! تحسین برانگیز باشم اما کسی منو نفهمه... که دلش نخواد عینکش و بشکنه و از تنگ بزنه بیرون واسه تماشام... حتی شده برای یک لحظه...
یعنی نهایتا تمام چیزی که من میخواستم جا گرفتن تو قاب نگاهشون بود؟ من تو چشمای اونا دنبال خودم میگشتم؟
پس تمام این ماجراهای معنا و وزن و یه خودکشیِ رمانتیک اوائل یه غروب سرد و ... برای دیده شدن بود؟
شاید اره! شایدم نه!
من یه زن بالغم تو لباس یه ماهی کوچیک نارنجی... یه ماهی که بهش گفتن قلب اقیانوس خونَشه اما هیچ وقت دست از به دنبال خونه گشتن نمیکشه..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر