دوروز دیگه تولد دختره است رفتیمپیشواز یه ساندویچ فروشی سر ورشو. مادام یه خانم ارمنی بالای هشتاد سال. کلی خندیدیم و مسخره بازی دراوردیم. فکر کردم اینجوری دووم میاریم. همه سختی ها و بدبختی ها رو قشنگ میکنیم که بگذره. بعدش از اونجا که هنوز سعی میکنیم حس طبقه متوسط رو نگه داریم رفتیم کامیلا و چای و کیک خوردیم. پول ساندویچ ها و چایی و کیکمون یه اندازه شد. یه پامون اونور جوبه یه پامون اینور جوب و جوب هی داره گشادتر میشه. کی جر بخوریم خدا میدونه ولی دور نیست.
ص تو کلاس میگفت کثافت رو پاپیون نزنید. ولی مجبوریم. باید دووم بیاریم. پس پاپیون میزنیم، اونم صورتی
آره واقعا انگار چاره ای نیست. خب ما فقط میخواستیم زندگی کنیم
پاسخ دادنحذف