۱۸ شهریور ۱۴۰۵

سری که درد می‌کند یا نه ...

از نیمه‌های شب پیش که «فردی» بیدار باش داد برای غذا و نوازش و توجه و ملازمت در پرنده‌نگری‌یِ پشت پنجره، عملا بدخواب شدم و حدودای هفت صبح بود که در هال خانه به خواب رفتم، اما کم و بیش زود از جا بلند شدم. به اتاق خواب برگشتم. «او» تازه بیدار شده بود و خواست که کنارش دراز بکشم. در همان حال که معلوم نبود موهایش صورت‌ام را پوشانده یا نپوشانده و دست چپ‌ام دور کمرش، با گوشی‌اش مشغول اینستاگرم‌گردی‌یِ صبحانه‌ی درون تخت‌خواب بود. استوری‌ها را می‌دید و صدای منقطع موسیقی و حرف‌های آدم‌ها نشان می‌داد که دارد آن‌ها را پشت سر هم رد می‌کند. بعد، سکوت شد و انگشت‌اش بی‌قرار رد کردن نبود. روی یکی از استوری‌ها معطل مانده بود. پرسیدم که خبر خاصی‌ست یا چه چیزی را دیده. داشت استوری‌ی «آیدا» را از نوشته‌ی «نیلی» می‌خواند و پشت سر آن، دعوت‌نامه‌ی جدید را برای نوشتن در این حلقه‌ی وب‌لاگی.

پرسید: «می‌خوای لینک‌اش رو برات بفرستم؟»

جواب دادم: «اگه بخوام، خودم هم می‌بینم این استوری رو.» گذشت.


وقتی از اوائل چله‌ی دوم وارد این جمع شدم، در باره‌ی تصمیم‌ام حرفی نزدم. آخر، کار ویژه‌یی نبود تا بخواهم آن را در بوق و کرنا بدمم. او خودش از روز اول با هم بودن‌مان از میل و عادت پیوسته‌ی من برای نوشتن خبر دارد و تمام دفترهای روزنویس‌های همه‌ی این سال‌ها دم دست‌اش است. حتا فکر می‌کردم، بعید نیست که خودش پیشاپیش این‌جا را خوانده باشد و مرا در این‌جا ببیند. چه عیبی داشت مگر؟ هیچی! اما او خلاف من که بیش‌تر آدم خواندن و نوشتن‌ ام با کاغذ و قلم، آدم شنیدن پادکست و داستان صوتی‌ست و مشغولیت‌های دیگری دارد، مثلاً طراحی‌ها و کُلاژهای ویژه‌اش با خرده‌ریزهای بازیافتی یا قصه‌هایی که برای بچه‌ها می‌سازد. پس، بعید نبود که نداند من این‌جا می‌نویسم. باری، من هم گاهی اشاره‌یی به این‌جا نکردم، هر چند بعضی از نوشته‌هایم را برایش می‌خواندم یا حتا برخی از روزنوشت‌های دیگران را برایش نقل می‌کردم.


حالا، بعد از آن موقعیت صبح‌گاهی، دارم فکر می‌کنم که نکند با این حرف نزدن ناخودآگاه برای خودم خلوت مخفیانه‌یی دست و پا کرده‌ام در جمع ناشناسی برای او. اگر چنین باشد، من که از آشکار بودن هویت واقعی‌ام ابایی نداشته‌ام، بی هیچ دلیل موجهی چه قدر پنهان‌کاری کرده‌ام؟ و هم‌چه کاری آیا جوری خیانت نیست؟

ای بابا! اصلا، یکی از کارهایی که بعد از بریده‌نویسی‌های اولیه در این‌جا باید انجام دهم، تعریف کردن نوشتن در این حلقه برای اوست. (همین نوشته را برایش خواهم خواند.)


از بدخوابی‌های مکرر و مخصوصا کم‌خوابی‌ی دی‌شب سر و چشم‌ام که به هم ریخته، اما سری را که درد نمی‌کند، چرا دست‌مال ببندم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر