.سلام آیدا
به آیدا مسیج زدم که «سلام عزیزم، من میتونم؟» جواب داد که «از خودت باید بپرسی.» البته که من منظورم از «تونستن» نوشتن نبود و منظورم جوین شدن به این برنامه بود و البته که اونم باهوشتر از این حرفاست که معنی سؤال من رو درست متوجه نشده باشه و حتماً از قصد اینجوری جواب داد که قلقلکم داده باشه
آیدا رو خیلی ساله دنبال میکنم؛ یادم نمیاد از کی. ولی خیلی وقته. اولین بار چون فقط هماسم خودم بود دنبالش کردم. نوشتههاش رو دوست دارم. وقتی نوشتههای کسی رو میخونی، انگار یه جور به دلش یا به زندگیش راه پیدا میکنی. من صرفاً طبق نوشتههاش میتونم بگم آیدا رو تا حد زیادی میشناسم و اون از من هیچی نمیدونه.
دورهی قبلی بهش مسیج که زدم، گفت ظرفیت تکمیل شده یا یه همچین چیزی. به خاطر همین امروز، وسط کار و درس و بدبختی و خستگی و خبر بدی که شنیدم و انگار تیر خلاص بود، اینجوری بودم که حداقل به آیدا زود مسیج بزن که این بار بتونی و شرکت کنی.
شایدم الکی مثلاً میخواستم خودم رو امتحان کنم یا ثابت کنم که هنوزم میتونم بنویسم و خوب بنویسم و منظم بنویسم.
سالهای سال دفتر خاطرات داشتم. هر روز مینوشتم. بعدتر، اون موقعها که وبلاگنویسی مد شده بود، چندین سال وبلاگ داشتم. خدایی خوب مینوشتم. الان هم هر از گاهی مینویسم و اتفاقاً که بلدم خوب بنویسم، ولی انگار دیگه نمیتونم منظم و هرروزه بنویسم، با اینکه خیلی دلم میخواد.
و همین که برای نوشتن انگار حتماً باید اتفاق خاصی افتاده باشه یا زیادی احساساتی و هیجانی شده باشم که دیگه اون همه حس تو سرم جا نشه و بخوام روی کاغذ بیچاره خودم رو خالی کنم.
گفتم کاغذ؟ خیلی وقته روی کاغذ ننوشتم. این چند سال اخیر هم که فقط تو اینستاگرام نوشتم.
اما حالا یهو وسط این همه کاری که دارم و وقتی که ندارم، زد به سرم که خب، یالا، شروع کن دیگه. مثه چند روز قبل که داشتم برای یلدا سخنرانی میکردم در باب قدر دونستن عمر و جوونی و وقت و اینکه باید برای کارهایی که دوست داره وقت بذاره و نذاره زمان از دست بره. نذاره اون ذوق و شوق و انرژی از دست بره.
انگار یهو همهی حرفایی که به یلدا زده بودم رو به خودم گفتم.
مگه به شوخی و جدی نمیگی تو هشتادسالگی قراره جایزه نوبل ادبیات رو ببری؟ خب یعنی نمیخوای یا نمیتونی تو سی و چندسالگی حداقل چند روز منظم بنویسی که به خودت ثابت کنی از عهدهی این کار برمیای؟ این کار سختِ بهظاهر آسون.
امروز شنیدم تمام ایرلاینهای ایران تحریم شده. واسه یه لحظه از استرس میخواستم بزنم زیر گریه. از اینکه این چهارمین باریه که برای ایران بلیت خریدم و اگه این بار هم کنسل بشه، واقعاً دیوونه میشم.
همون موقع بود که مسیج آیدا رو دیدم.
بعد سعی کردم خودم رو جمعوجور کنم و برم باشگاه. تمرکزم رو بذارم روی اینکه من مربی خوبی هستم و باید به شاگردام انرژی بدم. حتی اگه دنیای من در حال فروریختن هم باشه و مغز خودم در حال انفجار، میدونم که تدریس کردن کاریه که من خوب بلدم.
چه کلاس تدریس زبان انگلیسی باشه و چه کلاس ورزش و باشگاه و پیلاتس. موقع آموزش دادن انگار همهچیز رو فراموش میکنم و تو کاری که دوستش دارم غرق میشم.
غرق شدن تو کاری که دوستش داری هم اصطلاح جالبیه.
نوشتن هم از اون چیزهاییه که میتونم توش غرق بشم. یا مثلاً کتاب خوندن. باید بیشتر از اینها کارهایی رو بکنم که دوست دارم. باید بیشتر غرق بشم تو چیزهایی که دوستشون دارم. تا وقتی وقت هست. تا وقتی انرژی دارم.
درست مثل سوختن در آب و غرق شدن در آتش.
خب، اولی رو نوشتم و همیشه اولین قدم سختترینه.
:به قول حافظ شیرازی
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل »
خوش اومدی آیدای با آی
پاسخ دادنحذفخوش اومدی، برندهی آیندهی نوبل ؛)
پاسخ دادنحذفمن هم تازه اومدم. خوش اومدی و اومدم :)
پاسخ دادنحذف