۱۸ شهریور ۱۴۰۵

یک از سی: باران تابستان

فصل که به اینجا می‌رسد خیالم راحت است. باران تابستان دوده‌های روی شیشه را با خودش پایین می‌ریزد. چیزهای دیگر را هم. سایه‌ی خاطرات سیاه قدیمی و جدید_ از مرگ دوستی تازه بیست ساله، تا پس‌لرزه‌های تابستان ١٠- ١١ سال پیش، زیر بار زور و تحقیر درس حاضر کردن و رسیدن به بازه‌ی امتحان‌های جبرانی در افسردگی و بی‌کنشیِ محض و مرور مدام جای خالی کسانی که در سفرند. همگی بزرگ شدیم. پیرتر. بی‌حوصله‌تر. پراکنده‌تر. انگار کسی دست کرد توی بالشِ وقت و ما را مثل تکه‌های خاکستریِ پر از هم پاشید. باران تابستان شبیه بخشیده شدن است، یا شبیه شنیدن عذرخواهی بعد از چَک خوردن. حتی اگر چندان به ناحق کتک نخورده باشی. 
اتاقم را دوست دارم. با باریکه فرش سرخ قدیمی که از اردبیل تا اینجا آمده، دو کتابخانه‌ی چوبی، رف آهنی که سر حوصله رنگ آبی_خاکستری خورد، جای سازها(طبلا، تنبک و کاخن) و دیوارکوب‌ها: یک عکس قدیمی از خانه‌های قدیمی خرمشهر_شهر پنج سالگی‌ام_ بعد از ویرانی‌های اساسی، پوستر فیلم کندو از فریدون گله با تمثال کتک‌خورده‌ی ابی/بهروز وثوقی، کارت پستال نقاشیِ قدیمی فرشید مثقالی با موضوع امضای صلح‌نامه میان انسان و دیو، چند پاره‌تصویر پراکنده و در نهایت "علی‌ورجه"ی بدبخت با نردبان آبیِ همیشگی، و با دست‌های آویزان روی میخ مدام در حال پشتک و وارو زدن. 
بزرگسالی. 
گربه‌های بلوک، خسته از گذر بی‌شکلِ روز هر کدام جایی لش کرده‌اند. روی سکوهای سیمانی، لوله‌ی گاز، نرده‌ی آهنی راه‌پله، حتی پنجره‌ی نیمه‌باز یکی از همسایه‌ها در طبقه‌ی اول. ما حدود هشت طبقه بالاتر از زمینیم. گربه حوصله نمی‌کند این همه بالا بیاید_اگر صحبت خطرش هم نبود_ ولی من اگر گربه بودم از آن هم بالاتر می‌آمدم. اگر می‌شد پر درآورد که چه بهتر. 
سی شب فرصت دارم که به چیزهایی که از قدیم تا حالا برایم نگران‌کننده بودند فکر کنم؛ شاید دیگر نگران نباشم. شاید مدت‌ها پیش نگرانی‌ها حل شدند. 
اولین چیزی که در زندگی نگرانم می‌کرد ارتفاع بود. گمانم بخشی از این نگرانی(و نه ترس) به رفتارهای ترس‌خورده‌ی خانواده‌ی پدرم بر می‌گشت. چهره‌هایشان از شنیدن اسم بالن، هواپیما و لفظ قدیمی‌ها_زپلین_ سفید می‌شد. سکوهای پرش و شیرجه‌ی استخر، تپه‌های بلند، تله‌کابین‌های توچال و امکان باز شدن درِ خروج اضطراری بین زمین و هوا(پایان فیلم شبح کژدم عیاری در شش سالگی از شدت اضطراب به گریه‌ام انداخت). این نگرانی را با کارهای ساده و پیش‌پاافتاده می‌شد خنثی کرد: ساخت برج بلند با دومینو و ویران کردنش با یک زلزله‌ی دستی، روی هم چیدن کاستیها و مراقبت کافی تا نریختنشان از بالا بر سر عابرها، تماشای فیلم چتربازی و بازی‌های مرتبط با کوه‌نوردی و زدن قله‌های دور، کار سخت و بیهوده، حتی پشت سیستم. تماشای ردیف تله‌سیژ‌ها از دور. خواندن تجربه‌ی دیگران از ارتفاع. قصه‌ی بابایاگا که خانه‌اش را روی پای مرغ ساخته بود و بچه می‌خورد. چه خانه‌ی بلندی هم داشت. اندازه‌ی آبشارهای قدیمی بلند. 
در کافه‌های بلند شهرهای غریبه وقت گذراندن. کشف بالاخانه‌ها. بوسه‌ها و تجارب سهمگین در ارتفاع بالا. سقوط چتربازها در منطقه ۵. مرگ در نزدیکی اکباتان. محله‌ی قدیم و حالای ما که مرده‌های بسیاری را به چشم دیده است. 
و در نهایت، رفتن سراغ شیرجه‌ی حرفه‌ای در ٢١ سالگی. چندین سال پیش. هر شب کابوس ارتفاع دیدن. پایان کابوس‌ها و جایگزینی وحشت با دوپامین خالص. خرد شدن پا، کرونا، انهدام گروه‌های کوچک دوستی و کاری.
دیگر نگران نیستم.
نمی‌دانم چه چیزی هستم.
نمی‌دانم چه چیزی باید باشم.
شاید فقط کافی بود گربه‌ای در ارتفاع بالا باشم،
یا برجی در حال بالا رفتن از باقی برج‌ها،
یا کوهنوردی در حال خوردن کوهنوردی دیگر.

پس دیگر نگران نیستم. تن نمی‌دهم. سقوط نمی‌کنم.
اما ارتفاع نگرانم نمی‌کند.
چشم‌های نگرانِ دیگران زیر ارتفاع نشسته را هم. 

۳ نظر:

  1. سلام بامداد، خوش اومدی
    و چه نوشته‌ات «پر»ه. منتظر هستم که باز بخونم‌ات.

    پاسخ دادنحذف
  2. عالی. به قول شهاب چه ارجاعاتت هم‌قبیله بود.

    پاسخ دادنحذف
  3. چقدر خوب خودت رو، فضا رو و حالت رو در اختیار خواننده گذاشتی.

    پاسخ دادنحذف