۱۸ شهریور ۱۴۰۵

خرچنگ کوچکی زیر سنگ

 هربار سایه از بیمارستان و دل‌دادگی‌های دوران اینترنی می‌نویسه،‌ یه چیزی تو دلم تکون می‌خوره. یه حسی شبیه یه خرچنگ کوچولو که از زیر شن‌ریزه‌ها داره تلاش می‌کنه راهی به بیرون باز کنه و همه تقلاش وقتی به سنگ بزرگ می‌رسه می‌شه یه لرزش کوچیک. رابطه من با هفت سال پزشکی‌ام این‌طوره. 

خاطرات جوونی‌ام از جایی شروع می‌شه که دیگه از دانشگاه بریده بودم و وقتم رو جای انجمن‌های دانشگاه بیشتر و بیشتر برای کارهای خفنی می‌ذاشتم که با تیم فوق‌العاده‌‌ای که آ ساخته بود می‌کردیم. در ادامه هم وصلش می‌کنم به سال‌های بعدش که با آ شریک شدیم و رفاقتمون هم ریشه گرفت. ممکنه درباره کلاس زبان یا ورزش یا رقص هم صحبت کنم اما در مورد هفت سال دانشجویی هیچ حرفی نمی‌زنم. تو خاطراتم از گذشته‌ای که من رو ساخته، پزشکی همونقدری جا داره که تو رزومه‌ام، آخرین خط آخرین صفحه، یک خط، بدون هیچ جزییات بیشتر یا دستاوردی که زیرش توضیح داده باشم.

دلایل زیادی پشت این فراموشی عامدانه است. اما وقتی پست‌های سایه رو می‌خونم، دلم می‌خواد بتونم لحظه‌های خوش و حسی که اون موقع داشتم رو به یاد بیارم و فارغ از اینکه قضاوتم در مورد اتفاقات چیه از یادآوری‌اش لذت ببرم.

یکی داره می‌ره از تراپیستش وقت بگیره.

۳ نظر:

  1. فرشته بیشتر در موردش بنویس. هر روز بنویس چه اینجا چه برای خودت. خیلی بهت کمک میکنه. راستی نمیخوای لیبل ستاره رو عوض کنی؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره نیلی می‌خوام همین کار رو بکنم. اصلا دیشب برای همین دقیق‌تر ننوشتم که سر فرصت سراغ هر قسمتش برم و بنویسم. یه خورده ولی وقت لازم دارم که اصلا خودمو راضی کنم سنگ رو بردارم که بعد بتونم بنویسمش. لیبل رو هم عوض می‌کنم به زودی

      حذف
  2. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف