۱۱ شهریور ۱۴۰۵

قانون صفرم نیوتن

نازنین را از دورۀ فوق لیسانس می شناسم. هر دو تازه مهاجرت کرده بودیم و درگیرِ دوری از خانواده و تعداد مناسبی کلاس مشترک داشتیم و دردها و حرفهای مشترک هم. حواسمان به هم بود و اگر من جایی در دانشگاه کارِ ساعتی  با درآمد مناسبی پیدا می کردم به او خبر می دادم و او هم اگر می دانست دانشکده ای یا انجمنی برنامۀ نهار یا شام دارد به من خبر می داد تا هزینۀ یک وعده غذا را پس انداز کنم. ارتباط برقرار کردن با غریبه ها را دوست داشت و در چند انجمن فرهنگی و فوق برنامه هم عضو بود. تقریباً همیشه می  خندید و اطرافیانش را هم می خنداند و همه معاشرت با او را دوست داشتند.

نازنین مشکل اضافه وزن داشت و هر وقت جایی سر صحبت باز می شد ازرژیمهای سخت خودش می گفت و ورزشهای مرتب و غذا نخوردن و کم خوردن و اینکه در نهایت هیچ کدام تأثیری روی وزنش ندارد و همین است که هست. از وقتی از ایران آمده بود دوست پسر نداشت و معتقد بود مشکل اصلی همین اضافه وزنش است.

اولین کاری که بعد از فارغ التحصیل شدن پیدا کردم در شهر دیگری بود و ارتباطم را با خیلی از همدوره ایها از دست دادم. سه سال اولی که کار می کردم و هنوز نمی توانستم اجاره خانه را به تنهایی پرداخت کنم با مهرزاد همخانه شدم. مهرزاد از من سه سال بزرگتر بود و خوشتیپ بود و ورزشکار. مهرزاد معتقد بود عشق و عاشقی و رابطۀ احساسی مال کسی است که می خواهد بچه دار شود و ما هم که هنوز خودمان بچه هستیم پس همۀ این حرفها کشک است و رابطۀ پسر و دختر در این سنین فقط در تختخواب معنی دارد و کیفیت زندگی هر کسی - چه زن و چه مرد - نسبت مستقیم دارد با تعداد آدمهایی که با آنها می خوابد. مهرزاد یک اصطلاحی هم داشت که در هر جمعی ترویج می کرد به اسم قانون صفرم نیوتن - که به قول خودش "کُ* روی زمین نمی ماند." هر وقت و هر جا از هر دختری خوشش می آمد بدون لحظه ای مکث سر صحبت را باز می کرد و هنوز پنج دقیقه نگذشته با او می گفت و می خندید و قبل از اینکه بقیه بفهمند چی و کجا با اوغیب می شد. در تمام مدتی که با مهرزاد همخانه بودم همیشه فکر می کردم چقدر طرز فکرش با من فرق می کند و چقدر به زنها و دخترها نگاه ابزاری دارد و از همه عجیبتر اینکه تقریباَ با هر دختری که دلش می خواهد می خوابد و می گذرد و نه کسی از دست او ناراحت می شود و نه او درگیر کسی. انگار با این همه افکار متفاوتش کاملاً می دانست به زنها چه بگوید و با آنها چگونه رفتار کند که هر اتفاقی هم که بینشان بیفتد دلخوری و کدورتی در دل کسی نماند. می دانستم من هیچ وقت نمی توانم مثل او باشم یا راجع به زنها مثل او فکر کنم ولی به این قابلیتش غبطه می خوردم.

یک سال از همخانگی من و مهرزاد می گذشت که نازنین به خانۀ ما آمد. در شهر ما مأموریت کاری داشت و تماس گرفته بود که خوشحال می شود مرا ببیند و من هم استقبال و اصرار که حتماَ با هم شام بخوریم و گپ بزنیم. بعد از شام در یک رستوران محلی به خانه برگشتیم و شراب باز کردیم برای مرور خاطرات. مهرزاد هم به ما ملحق شد و دو ساعتی از این و آن گفتیم و خندیدیم و همه شب بخیر گفتیم. من و مهرزاد به اتاقهای خودمان رفتیم و من هم کاناپۀ تختخواب شوی سالن را برای نازنین مرتب کردم چون هر چه اصرار کردم که من روی کاناپه می خوابم حاضر نشد و گفت همانجا راحت است و من به اتاق خودم بروم.

فردای آن روز که برای دویدن صبحگاهی با لباس ورزش از اتاق خارج شدم جای نازنین روی کاناپه خالی بود و کفشهایش هنوز کنار در. وقتی  که از دویدن برگشتم مهرزاد در آشپزخانه بود و به من گفت نازنین جلسه داشت وخداحافظی کرد چون باید زود می رفت. خودش هم همانروز پیغام عذرخواهی فرستاد که ببخشید صبر نکردم برای خداحافظی و قبل از بیدار شدنت رفته بودم و ممنون و هر وقت به شهر ما آمدی خبر بده تا همدیگر را ببینیم. من هم از هیچ کدام چیزی نپرسیدم و فکر کردم هر چه که هست بین خودشان است که به وضوح به من هم نمی خواهند بگویند و من هم اصراری  به دانستن جزییات ندارم. 

 دو سال بعد کارم را عوض کردم و  و بعد هم خانۀ دیگری اجاره کردم و در شهر دیگری  مستقر شدم. با مهرزاد بیشتر در شبکه های اجتماعی در ارتباط بودم و تولدهای همدیگر را تبریک می گفتیم ولی ارتباط نزدیکی نداشتیم. نازنین هم بعد از مدتی خبر داد که به ایالت دیگری رفته است و از کار جدیدش راضی است و خوشحال است و اوهم به جمع آشنایان مجازی و شبکه های اجتماعی من پیوست ولی دیگر هیچ وقت حضوری ندیدمش.

تا هفتۀ قبل.

مهرزاد از مدتها قبل دعوتنامه فرستاده بود برای دهمین سالگرد ازدواجش. از عکسهای اینستاگرام می دانستم همسرش ایرانی نیست و بلوند و قد بلند است و سه تا هم دختر دارد از ازدواج قبلی اش که جوانترینشان شانزده سالش هست. زیرعکسی که مهرزاد خودش کنار خانواده اش برایم فرستاده بود مدل خودش نوشته بود بزرگترین مشکل ازدواجش اخیراً این است که یادش نرود با کدام یکی از این زنها که یکی از یکی خوشگلترند ازدواج کرده است. با اینکه راه ما دور بود و یکشنبه شب بود و فردایش روز کاری،  قبول کردیم چون سالها بود ندیده بودمش و با اینکه برای ازدواجش دعوت نشده بودم از اینکه برای این سالگرد به فکر من بوده و دعوت کرده است خوشحال بودم می خواستم بعد از سالها ببینمش.

هنوز نیم ساعت از ورودمان نگذشته بود که از پشت سر اسمم را شنیدم. برگشتم و نازنین را دیدم که بغلم کرد و سلام کردیم و مرا معرفی کرد به همسرش و من هم او را به همسرم. صورتش با اینکه گذر زمان را نشان می داد هنوز مهربان بود و لبخندش گرم و صمیمی و زیاد عوض نشده بود. کنار هم نشستیم وشرابی خوردیم و از خودش گفت و بچه های کوچکش - و اینکه شوهرش دوست نزدیک مهرزاد است و از طریق او آشنا شده اند و با اینکه جای دیگری زندگی می کنند به خاطر سالگرد مهرزاد سفر دوروزه آمده اند و خدا را شکر زندگی خوبی دارد و خوشحال است.

موقع خداحافظی از مهرزاد و همسرش کلی تشکر کردم برای دعوت و پذیرایی مفصل و قرار گذاشتیم این دفعه زیر ده سال همدیگر را ببینیم. گفتم اصلا نمی دانستم که نازنین هم با یکی از دوستان او ازدواج کرده است و در تماس هستند و از اینکه به نظرمی اید خوشحال است و راضی چقدر خوشحالم. خندید و دستی به پشتم زد و گفت مهندس مثل اینکه یادت رفته است قانون صفرم نیوتن را - تا دنیا بوده و هست کُ* روی زمین نمی ماند.

۶ نظر:

  1. یاد جویی تو فرندز افتادم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. نزدیکه. مهرزاد در کار هم خیلی موفقه ولی جویی خیلی نبود!

      حذف
  2. اولش از ادبیاتش و‌نگاهش حرصی شدم. بعد ولی فکر کردم یک دختر که برای پیدا کردن پارتنر مشکل داشته رو عاقبت بخیر کرده ( اگه ازدواج کردن عاقبت بخیری باشه) و‌فکر کردم اگه کسی ازش شاکی نبوده که صوابم کرده انسانها به سکس نیاز مبرم دارن و خیلی بهشون حال داده ! ولی این مدل گفتنش بده. لحنش لمپنیه خودشو بیشعور و عوضی جلوه میده .

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. همین دقیقا. تاثیر ارتباط منِ نوعی که دو سال هر روز با نازنین در ارتباط بودم و مثلا رابطۀ دوستی نزدیک و صمیمی داشتیم خیلی ناچیز بوده در مقایسه با ارتباطِ مهرزاد با اون که از یک شب در تختخواب شروع شد. حالا من هر فکری که می خواهم راجع به لحن حرف زدن و طرز فکرش بکنم. کلا ارزشدهی به آدمها از نظر تاثیرشون روی محیط و اطرافیان در بلند مدت خیلی فرق دارده با ارزششون دریک گفتگو یا در یک برهۀ موقت.

      حذف
  3. خلاصه دنیا به این مدل آدم ها هم نیاز داره ، هر چند که برای خیلی از ما غیرقابل تحمل باشن.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. عجیب ولی واقعی و خیلی موافقم مستانه.

      حذف