یک. جمع کردن اون کاری که قرار بود دو-سه روزه انجام بشه، دوهفته طول کشید. یک هفته بعد از تاریخی که گفته بدم و سه روز قبل جلسه تحویلش دادم. سوپروایزرم قبلا گفته بود برنامه شلوغشون رو در نظر بگیرم و پیشنویسهام رو زودتر بفرستم که که وقت خوندن داشته باشن و من بازم دیر تحویل دادم. از دیروز صبح که بهش پیام دادم پیشنویس حاضره و میتونه بخونه، هنوز جواب پیامم رو نداده و امروز دیگه فکرهای منفی اومدن سراغم که حتما شاکیه که دیر فرستادم. از یه طرف با خودم میگم من تعهد چندانی ندارم و تاریخ اینترنیام رسما تموم شده و کار بیجیره و مواجب هم هست، چرا به خودم استرس میدم. از طرفی هم میدونم که کانکشن خوبیه و دلم میخواد ارتباطم رو باهاشون حفظ کنم. هم با سوپروایزرم و هم با مدیر دپارتمان که خیلی خفنه. امروز میون همه کارها استرس این رو داشتم که تو جلسه فردا تاخیرم رو به روم بیاره و اگه بیاره چی بهش بگم. از طرفی هم مطمئن نیستم سر ددلاینهای بعدی بتونم جبران کنم چون الان دیگه فصل اپلایه و نمیتونم از فرصتهای شغلی عقب بمونم برای این کار.
دو. تصمیم گرفتم امروز رو هم استراحت کنم و یه پازل هزار تکه رو شروع کردم. وقتی پازل درست میکنم زمان برام متوقف میشه. میتونم نگرانیهام رو فراموش کنم و غرق بشم بین اون هزارتا تکه تا قطعه درست رو پیدا کنم و آروم آروم تصویر رو از دل تکهها بیرون بکشم. خیلی وقت بود دلم میخواست برم سراغش اما جایی براش نداشتیم. خونه ما با همه متعلقات و ملزومات 21 متر مربعه. یه دونه میز تحریر داره که چون نور طبیعی نمیگیره من ازش استفاده نمیکردم. اونجا شد گوشه دنج یار تا وقتی که دوره پایاننامه نوشتنم شروع شد و برای اینکه بتونم بساطم رو برای کل روز پهن کنم مجبور شد میزش رو باهام شریک بشه. این روزا برگشتهم پشت میز ناهارخوری، اما هنوز نصف میز تحریر برا منه. این شد که فکر کردم اونقدری جا دارم که بتونم لذت پازل ساختن رو تکرار کنم. این شد که چندوقت پیش از دست دوم فروشی شهر، یه جعبه پازل گرفتم که سه تا پازل هزارتکه با منظره طبیعت داره و امروز یکیاش رو شروع کردم.
سه. امروز یه کار دیگه هم کردم که خیلی بهم خوش گذشت. من از انواع کارهای دستی و Do It Yourself ها خیلی خوشم میاد. از دیروز به سرم زده بود یه تخته وایتبورد بذاریم یه جایی جلوی چشم و کلمههای جدید هر درس رو بنویسیم روش تا تو فاصله دو جلسه مدام ببینیمشون و یادمون بمونه. دیروز رفتیم خرید و وایتبورد پیدا نکردیم. امروز دست به کار شدم، پشت تقویم آکادمیک پارسال رو که میخواستم بندازم دور طلق کشیدم و چسبوندمش به در حموم و به نظر میرسه داره کار رو در میاره.
چهار. راهنمایی و دبیرستان که بودم سهشنبه روز مورد علاقهام تو هفته بود. همه روز منتظر بودم که شب بشه، اخبار ساعت 9 شبکه یک تموم بشه و پرستاران یا در واقع All saints رو ببینم. تیتراژش رو و اسم همه بازیگراش رو حفظ بودم. با اینترنت دایلآپ اسمهاشون رو سرچ میکردم، در موردشون میخوندم و عکسهاشون رو دانلود میکردم. هم حوادث و داستانهای بیمارستانیاش رو خیلی دوست داشتم و هم اون دراماهایی که به لطف صدا و سیما نود درصدش رو باید خودم حدث میزدم. همینقدر بگم که پرستاران اونقدر رو من تأثیر گذاشت که تصمیم گرفتم پزشکی بخونم. و حالا که خواستم بنویسم حس کردم چقدر امشب سهشنبه است.
آخی منم عاشق سهشنبه شب و پرستاران بودم ستاره :)
پاسخ دادنحذفچه خوب که حسم رو میفهمی :)
حذفچه جالب! خوب شد من تحت تاثیر فیلما قرار نگرفتم وگرنه باید سگ پلیس میشدم و اسممو میذاشتم رکس
پاسخ دادنحذفجیران :))))))))))))
حذف:))))
حذفمنم رکس رو خیلی دوست داشتم :))
حذفمن این پرستاران رو اصلا ندیدم ! حس پازل درست کردن خیلی خوبه یه ارامشیه و ذهن رو خلوت میکنه. خلاقیتت در درست کردن تخته وایت برد هم قابل تقدیره
پاسخ دادنحذف