۱۱ شهریور ۱۴۰۵

عروس خوشه های اقاقی

ساعت سه صبح از خواب پریدم و رفتم روی اخبار. این چه حرکت مزخرفیه دیگه؟ هر شبی که شرایط جنگی بوده وضع من همین بوده. ما ایرانی‌ها حتی اگر در بهترین شرایط زندگی و در پله‌های خیلی بالای هرم مازلو هم باشیم، به خاطر شرایط کشورمون پامون کف کف هرم گیر کرده. یک پا اون بالا، یک پا اون پایین و آدم جر می‌خوره.

تمام دیروز به تمیزکاری خونه گذشت. از دست خودم شاکی‌ام که خونه به این کوچیکی چرا باید این‌قدر به‌هم‌ریخته و کثیف بشه که یک روز کامل کار داشته باشه. چون پسرک خیلی توی آشپزخونه فعاله و مرتب داره پخت‌وپز، اسموتی، کیک شکلاتی و هر چی از تیک‌تاک می‌بینه درست می‌کنه، آشپزخونه خیلی سریع کثیف میشه. من هم از وقتی درسم تموم شده و بیکارم خیلی اسلوموشن شدم و زندگی حلزونی‌ای رو تجربه می‌کنم که خیلی خوبه. نتیجه‌ش هم اینه که خونه‌داری صفر میشه.

مرد اومد ساندبار رو نصب کنه. قبلش به پسرک گفتم که داره میاد و اون گفت: من می‌خوام برم بیرون. من نگفتم بره بیرون، خودش رفت. شب قبل وقتی مرد اومد جعبه‌ی سنگین سیستم رو بذاره توی خونه، از جلوی در یه سلامی کرد و پسر هم از روی مبل به سبک رایج فنلاندی ها جوابی داد.

در حال حاضر در یه سنیه که فقط می‌خواد من بهش نپیچم، پول براش بریزم و وقت تلفنش رو زیاد کنم. از صبح که بیدار میشه با دوستاش در ویدیوکاله تا شب که توی تخت ازشون خداحافظی می‌کنه. انگار اون دخترا هم دارن با ما زندگی می‌کنن. همه‌چیو می‌بینن و پسر هم هی میگه: مامانم اینو گفت، مامانم اینو کرد.

دیشب آخر شب که برگشتم بهش گفتم موزیک ویدئوی «دیروری» گروه Mew رو بذار با این سیستم گوش بدم. گفت: دوباره بلند بگو درخواستتو، دوستام بشنون. اونا هم دست و جیغ و هورا که: خوش به حالت مامانت کی‌پاپ دوست داره!

بگذریم.

مرد اومد و سیستم رو درست کرد. من هم باز یه لباس‌هایی پوشیده بودم که چشماش برق بزنه ولی این‌قدر مضطرب بودم که مثل مجسمه قفل بودم. بعد از نصب بهش گفتم بیا زود بریم خونه ی تو . گفتم به خاطر اینکه بچه همین اطرافه خیلی استرس دارم و با همین مینی‌ژوپ خالی میام ( چون کودک درونش داشت نگران میشد که این موقعیت طلایی از دستش بره)، هنوز هوا اون‌قدر سرد نشده. البته که یکم سرما هم خوردم ولی میارزید.

بعد ده روز ماشینش رو از سرویس تحویل گرفته و واقعاً تفاوت رو حس کردم. احتمالاً چون این ماشین به خاطرات قشنگی گره خورده و خودش هم بهش علاقه خاصی داره ، توش احساس راحت‌تری دارم تا اون مرسدسی که برای مدت سرویس داده بودن. فقط اسمش مرسدس بود و خودش به قول مرد «لانچ‌باکس» بود. ما که هیچ حس خوبی ازش نگرفتیم. دکمه‌های عجیب‌غریبی داشت، هیچ‌چیش سر جایی که آدم انتظار داره نبود و یه‌جوری نچسب بود. 

دارم خو می‌گیرم به شرایط جدید و عروس خوشه‌های اقاقی شدم دیگه! فقط موضوع بچه که حالا مرد رو دیده اذیتم می‌کنه. هی میگم اگه زود کات کنم چی؟ با توجه به قرائن گزینه‌ی «اگه اون کات کنه» فعلاً روی میز نیست.  اما من، من کله‌گنده‌ام که مودی ام و نمی‌تونم حدس بزنم فردا حالم چجوریه.

اینکه پدر بچه‌ی من مسئولیت کمی داره برای مرد سؤال‌برانگیزه. حق داره چون معمولاً پنجاه‌ پنجاهه ولی برای ما نود به دهه. گفتم چون من بچه می‌خواستم و اون نه. حضانت رو نپذیرفت و از لحظه‌ی اول گفت بچه باید با مادرش باشه. تفسیر این حرف از نگاه فرهنگ ایرانی و فنلاندی متفاوته. برای مرد فرار کردن از زیر بار مسئولیت حساب میشه. میگه: من می‌خوام با هم بریم جاهای مختلف یا سفر. میتونه بیاد ولی فکر نمیکنم براش جالب باشه . گفتم قابل حله چون خیلی مستقله هر زمان بگم یا باباش میاد دنبالش یا با اوبر میفرستمش. از اینکه مرد اینقدر باشعوره که گزینه بردن بچه با خودمون رو ممکن میدونه دلم ضعف میره.  

 مامانم نگرانه میگه این بچه فداکاره و توی خودش میریزه، در حالی که من دارم باهاش زندگی می‌کنم و این‌طوری نیست. مثل پدرشه. سبکی تحمل‌ناپذیرهستی داره و مسائل حاشیه‌ای براش بی‌اهمیته. تا بحال چند بار درباره این موضوعا باهاش صحبت کردم. میگه: من چرا باید ناراحت بشم که ببینم مامانم خوشحاله و داره بهش می‌گذره؟ هان؟ هان؟ تو هم یک آدمی دیگه. زندگی خصوصی داری، همون‌طور که من دارم.

آه چقدر حرف زدم. دو ساعته نشستم توی تاریکی دارم تایپ می‌کنم.

راستی بالاخره دوشنبه‌شب تونستم با نورا از روستای آب‌نبات حرف بزنم. با آب‌وتاب مسیج‌های مادرشوهرشو برام فرستاد. فکم افتاد. در سال ۲۰۲۶ در کشور فنلاند یک مادرشوهر چنین مسیج‌هایی برای عروسش بفرسته! دستور دقیق و کامل که چجوری لباس‌ها رو باید بشوره و خشک کنه، چجوری باید اتاق لباسشویی رو نگه داره، چرا این‌قدر زیاد لباسشویی می‌زنه و چرا لباس‌ها ال و بل. چرا بچه رو نمی‌بره موهاشو کوتاه کنه و چرا به پسرش توی کارهای باغبونی حیاط کمک نمی‌کنه چون کارهای خونه وظیفه‌ی هر دو طرفه. کلمات حرصی رو هم با حروف بزرگ نوشته بود.

پووووف!

یکم بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که احتمالاً در مراحل اولیه‌ی آلزایمره و سال‌های اخیر رو فراموش کرده، رفته به اون زمانی که فقیر بوده و حتی نمی‌تونسته به‌راحتی لباسشویی بزنه. چقدر عجیب.

امیدوارم بعد از این پست که به‌طور غیرارادی میرم اخبار چک می‌کنم، خون و مصیبت نبینم.


 

۶ نظر:

  1. واقعاً تفاوت فرهنگی رابطه‌های ایرانی( جنسیتی نمی‌کنم) تو نوشته‌ها و تعریف‌های دوستانم کاملاً مشهوده

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. منم موافقم با سایه

      حذف
    2. خیلی دوس دارم در مورد این موضوع یعالمه حرف بزنم . اینکه مردها متفاوتن ولی زن ها متفاوت تر. البته خیلی از زن های ایرانی هم دیدم که شبیه به این سبک و سیاق زندگی میکنن. مثلا کلن خشم رو به شکلی که ما تجربه میکنیم بروز نمیدن و ندارن. حس کون سوزی که برای ما اشناست براشون مفهوم نداره. کلن یجور دیگن

      حذف
  2. قربون تایتل پستت برم عروس خوشه‌های اقاقی 😍
    نیلی امیدوارم با همین فرمون بری جلو و هیچ کات و کوت و پشمونی‌ای در کار نباشه عزیزمن :**
    و این‌که درک می‌کنم برای پسرت نگران باشی ولی بسپار به زمان و خودت رو جلو جلو قضاوت نکن که من می‌دونم این‌طوری می‌شه و فلان...
    همه چیز خوب پیش بره برات ❤️

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. فدات بشم دزیره قشنگم. هی میگم من الان جوگیرم … باید دو سه ماه بگذره تا به حس خودم اعتماد کنم . مرد که منو انتخاب کرده 😇 باورم نمیشه هی میترسم توهم باشه .

      حذف
  3. قربون پسر برم که درخواست کرد درخواستتو بلند بگی.
    نیل من ابتدای متن رو گرفتم مثل سرسره اومدم پایین، انقدر قشنگ نوشتی.

    پاسخ دادنحذف