دیروز به پسرک می گفتم خیلی خسته ام دلم یک مسافرت خوشمزه می خواد .
سپهر پرسید مسافرت خوشمزه چه طوریه ؟
گفتم از اونا که فقط به قصد استراحته
اما نتونستم بگم که از اون مسافرت ها که با دل خوش می رفتیم
از اون مسافرت ها که بی دل مشغولی می رفتیم.
نگران این نبودیم که دوباره ج.ن.گ بشه.
پروازها کنسل بشه
همه چی به مثابه یک زندگی معمولی بود
کاملا معمولی با دغدغه های زندگی معمولی.
ولی الان زندگی مون تبدیل شده به زیست کردن.
هیچی شکل طبیعی نداره
انگار همه داریم ادای زندگی کردن رو در میاریم.
هر روز ادمها دارن قیمت دلار رو چک می کنند .
تورم لحظه به لحظه داره می بلعه ما رو.
هیچی شبیه قبل نیست
شبیه قبل نیست ، قبلی که دوستش نداشتیم اما دلخوش بودیم به زندگی معمولی مان .
حالا روزها و شب ها رو با دغدغه های زیادی داریم می گذرونیم.
صبح خوندم : حمله دوباره به جزیره لارک بعد از ۵ هفته.
فرسوده شدیم از فرسایشی شدن اوضاع نابه سامانی که درش هستیم.
فر سوده می شویم و ادامه می دهیم
چاره ای جز ادامه دادن در ما نیست.
در انتظار پایان کلاس والیبال پسرک ،
کافه نشستیم، غروب شده بود.
آه رها دیگه اصلا آدم نمیدونه چجوری حتی نگاه کنه به موضوع. امیدی هم مونده آیا؟ 🤯
پاسخ دادنحذفاصطلاح مسافرت خوشمزه خیلی پر مفهومه. اون سفری که لحظه هاش رو مثل لقمه ی خوشمزه مزه میکنی و میبلعی. امیدوارم نصیبت بشه
پاسخ دادنحذفخوشمزگی همیشه یاداور یک حال خوبی برای ادمه.مرسی .:*
حذف