۱۰ شهریور ۱۴۰۵

و خدایی که همین نزدیکی هاست

روز اول از چله ی دوم

امروز ششمین سالگرد فوت مامان نون بود ؛ با شمع و گل رفتیم سرمَزارش، توی راه گریه ام گرفت ، از اینکه چقدر این مسیر رو بارها برای رفتن به خونه ش طی کرده بودیم و حالا همین مسیر رو برای رسیدن به مزارش طی می‌کنیم .

امشب پسرک موقع خواب از من پرسید که فضانوردها که میرن بالای آسمون ؛ میتونن خدا رو‌ببینن ! یک لحظه تعجب کردم که این چه سوالیه که به ذهن بچه اومده ؟ بهش گفتم پسرم چرا فکر کردی که خدا توی آسمونه؟ گفت : چون همه میگن توی آسمونه ! گفتم یادته خاله افسانه بهت گفت که خدا توی قلب همه مون هست ، یعنی همیشه کنارمونه، با تعجب گفت ؛ آخه مگه خدا میتونه توی قلبمون باشه! گفتم تو فکر میکنی خدا کجا باشه؟ با بی حوصلگی گفت : نمیدونم ، حالا بخواب فردا فکر کنم بهت میگم. بوسش کردم ، شیرین بود.

۸ نظر:

  1. دنیای بچه‌ها خیلی قشنگه

    پاسخ دادنحذف
  2. چقدر دنیاشون قشنگه…. دخترک من شنیده بود که آدمها وقتی میمیرن ستاره میشن. یک مدت رفته بود تو کار اینکه اگه تو بمیری و بابا هم بمیره چطور ستاره ‌های همدیگه رو پیدا میکنید. کلا چطور آدمها وقتی ستاره میشن همدیگه رو پیدا میکنند… مردم براش یعنی…

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ای جانم ، چقدر فکرهاشون قشنگ و عجیبه . من گاهی که حوصله م از یکنواختی زندگی تنگ میشه از پسرم سوال های مختلف میپرسم و دلم غنج میره برای جواب هاش:)

      حذف
  3. منم مثل پسرت هنوز فکر می‌کنم خدا تو آسمونه مستانه :*

    پاسخ دادنحذف
  4. حرفای مهم رو موقع خواب میزنیم 😀 بچه ها هم خسته ازشون عسل و شکر میریزه. ببوسش ❤️

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آخ نگو که آخر شب قشنگ ترین زمان حرفای بین من و پسرک هست :) بوس بک

      حذف