روز اول از چله ی دوم
امروز ششمین سالگرد فوت مامان نون بود ؛ با شمع و گل رفتیم سرمَزارش، توی راه گریه ام گرفت ، از اینکه چقدر این مسیر رو بارها برای رفتن به خونه ش طی کرده بودیم و حالا همین مسیر رو برای رسیدن به مزارش طی میکنیم .
امشب پسرک موقع خواب از من پرسید که فضانوردها که میرن بالای آسمون ؛ میتونن خدا روببینن ! یک لحظه تعجب کردم که این چه سوالیه که به ذهن بچه اومده ؟ بهش گفتم پسرم چرا فکر کردی که خدا توی آسمونه؟ گفت : چون همه میگن توی آسمونه ! گفتم یادته خاله افسانه بهت گفت که خدا توی قلب همه مون هست ، یعنی همیشه کنارمونه، با تعجب گفت ؛ آخه مگه خدا میتونه توی قلبمون باشه! گفتم تو فکر میکنی خدا کجا باشه؟ با بی حوصلگی گفت : نمیدونم ، حالا بخواب فردا فکر کنم بهت میگم. بوسش کردم ، شیرین بود.
دنیای بچهها خیلی قشنگه
پاسخ دادنحذفخیلی سایه ، قشنگ و زلال
حذفچقدر دنیاشون قشنگه…. دخترک من شنیده بود که آدمها وقتی میمیرن ستاره میشن. یک مدت رفته بود تو کار اینکه اگه تو بمیری و بابا هم بمیره چطور ستاره های همدیگه رو پیدا میکنید. کلا چطور آدمها وقتی ستاره میشن همدیگه رو پیدا میکنند… مردم براش یعنی…
پاسخ دادنحذفای جانم ، چقدر فکرهاشون قشنگ و عجیبه . من گاهی که حوصله م از یکنواختی زندگی تنگ میشه از پسرم سوال های مختلف میپرسم و دلم غنج میره برای جواب هاش:)
حذفمنم مثل پسرت هنوز فکر میکنم خدا تو آسمونه مستانه :*
پاسخ دادنحذفآره دزیره ، خدا توی آسمونه :)
حذفحرفای مهم رو موقع خواب میزنیم 😀 بچه ها هم خسته ازشون عسل و شکر میریزه. ببوسش ❤️
پاسخ دادنحذفآخ نگو که آخر شب قشنگ ترین زمان حرفای بین من و پسرک هست :) بوس بک
حذف