چند روزه از خودم جا موندم.همیشه شهریور اینجوریه نمیفهمه آدم یهو چجوری تموم میشه بعدم که تا میای یذره برگردی به خودتو روتینت میبینی پاییزه . امروز بعداظهر یسری از مهمونام رفتن. فردا شب خونه آقای سرهنگ مهمونی دعوت داریم دوتا پسراش اومدن ایران. یکیشون سه سال از من بزرگتره یکیشون دوسال کوچیکتر. فکر کنم هفت هشت سال میشه ندیدمشون. آنا جون گفت با مهموناتون بیاین بیشتر خوش میگذره. از بعداظهر دوتا سینی مزه درست کردم وجوجه و گوشت مرینیت کردم که ببریم اونجا فردا. آقای سرهنگ بالای هشتادو پنج سالشه فکر کنم. معمولا ایران نیستن ولی اگر باشن تهران نمیمونن میان شمال . از نوجوونیه مامان وخاله ام آنا جون باهاشون دوست بوده .بعدها هم بچه هاشون که ماهاییم دوست شدیم وبچه های ما هروقت هرکدوم شمال باشیم با هم همبازی ان. خوشحالم که فردا شروین و شایان دوستهای بچگیمو درست حسابی میبینم.جمعه شب هم دعوتشون میکنم اینجا.
خوش بگذره گلمک :)
پاسخ دادنحذفخوش بگذره
پاسخ دادنحذفاز این دور همی های جالب و پر از حس خوب بنظر میاد ، که بندرت پیش میاد. ادمای قدیمی و اصیل .
پاسخ دادنحذف