۱۰ مهر ۱۴۰۵

نوشتن از روی شماره: ۲

پیش‌نوشت یک:

این خط‌ها بریده‌یی از یک نوشته‌ی بلندتر اند، با مقداری دخل و تصرف ضروری.

پیش‌نوشت دو:
می‌خواستم طرح داستانی را تعریف کنم به وام‌داری از «موش‌ها و آدم‌ها»ی جان اشتاین بک، با عنوان فرضی‌ی «گربه‌ها و آدم‌ها» - چه ادعاها! سنگ بزرگی برداشته‌ام به نشانه‌ی ... - اما اولویت را به نوشتن از جزئیات پیدا و پنهان تصویری دادم که «شکوه» در پیش‌زمینه‌ی آن است.
حالا که می‌خواهم بنویسم، عکسی با نور کم و وضوح بد را نگاه می‌کنم.

شروع:

ساعت حدودای پنج صبح است، دم‌دمای بر آمدن خورشید و موقع کم شدن از سیاهی‌ی آسمان شب. درست وقتی‌ست که معلوم نیست آسمان به خاطر فلق یا ته‌نور چراغ کم‌جان تیر برق درون کوچه این رنگی‌ست که در چشم‌ام می‌آید.
روی فرش دراز کشیده‌ام و بیرون از پنجره را با زاویه‌یی بسته می‌بینم: خرپشته‌های بام‌های چند ساختمان بدریخت که دید دوردست را مسدود کرده‌اند - دیگر وقتی به دورها نگاه می‌کنم، کوه‌های جنوبی‌ی «سبزپوشان» پیدا نیستند.
«شکوه» در پیش‌زمینه بر کاناپه خفته است، با آن تاپ راحتی، با طرح دایناسورهای خندان فراوان، در حالی که دست چپ‌اش را بالای سرش برده.

چرا این‌جا ایم؟
یادم آمد ... دی‌شب، بعد از برگشتن از کار آن‌قدر خسته و بی‌حوصله بودم که حتا دوام نیاوردم تا او برود چای دم کند و با هم وقتی بگذرانیم. همین‌جا خواب‌ام برد.
بعدا، برایم تعریف خواهد کرد که وقتی چای را دم کرده و از آش‌پزخانه برگشته، دیده که من خواب ام. او هم روی کاناپه نشسته و بی آن که مرا بیدار کند تا به اتاق خواب برویم، همان‌جا بعد از مدتی از خسته‌گی و بی‌حوصله‌گی خواب‌اش برده.
حالا، چرا این وقت کله‌ی سحر بیدار ام؟
ساعتی پیش‌تر، «فِرِدی»، پسرک، برای هوس غذای میانه‌ی شب بیدارم کرد و آن وقت خواب از چشمان‌ام در رفت و بر نمی‌گشت. من هم نشستم به خواندن نوشته‌های تازه‌ی اهالی‌ی حلقه. بالاخره، چشم‌هایم خسته شدند ...

پارچه‌ی کاناپه‌یی که او بر آن خوابیده از خراش‌های ناخن تیز کردنِ «لوبیا»، دخترک، کاملا پوسیده و چیزی نمانده که همین روزها پاره شود، مثل پارچه‌ی آن یکی تک‌صندلی که مدت‌ها جای‌گاه خواب‌اش شده بود و سرآخر، به همان وضع فرسوده و پاره رها شد. دخترک خیلی وقت است به آن تک‌صندلی کاری ندارد و در عوض، این شب‌ها، از آخرای تابستان تا حالا که پاییز رسیده، پشت پنجره می‌خوابد تا از نسیم شبانه حظ ببرد.
او هم که بعد از بیداری‌ی پسرک و بیدارخوابی‌ی من دیگر نخوابیده، در فاصله‌ی پس‌زمینه و پیش‌زمینه‌ی جلو رویم، پشت پنجره رو به کوچه نشسته و در آن نور بنفش - نارنجی که آسمان را ذره ذره روشن‌تر می‌کند، در سکوت، بیرون را سیاحت می‌کند. هیکل تپلی‌ی او را از پشت می‌بینم با سایه‌یی از لکه‌های رنگی‌ی خز پشت سر و گردن‌اش که او را مثل فرشته‌یی بال‌دار می‌کند، با گوش‌های زیبایش که برای واکنش به کوچک‌ترین صدایی تیز است.
سرم را می‌گذارم روی زمین‌. چشم‌هایم را می‌بندم. شاید تا روشنای هوا در جمعه‌یی که از راه رسیده، اندکی، فقط اندکی، بیش‌تر بخوابم.

یعنی می‌خوابم؟

(۱۰ مهر ۰۵)

۱۵ نظر:

  1. جادوی کلمات رو ببین که با این چند خط حس کردم چقدر شکوه دوست داشتنی ست و نسیمی وزید و حال و هوای فضا منو گرفت

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. کلمات که جادو می‌کنند ✨، و البته او بی هیچ نیازی به کلمات دوست‌داشتنی‌ست.
      ☘️🙏🏼🌸

      حذف
  2. چه روایت تصویری قشنگی بود شهاب🌱
    امیدوارم بعدش تونسته باشی به یک خواب شیرین بری :)

    پاسخ دادنحذف
  3. چه قشنگ بود.
    و اینکه گربه‌ها از این ناخن تیز کن‌ها دارن تا به مبل کاری نداشته باشن؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. سایه جان! انواع امکانات و اسکرچر و ... دارند، اما انتخاب می‌کنند که از هر چه دل‌شان می‌خواهد استفاده کنند. ستاد تخریب اصلا!

      حذف
  4. پاسخ‌ها
    1. بعضی نفرات رنگ خاص دارند. هم او قرمز را دوست دارد هم وقتی من می‌بینم‌اش آن رنگی که با چشم بسته می‌بینم، این است.

      حذف
  5. روشن و زنده و گرم.🌿🌫️ مشتاق خوندن "گربه‌ها و آدم‌ها"/ قسمت‌های بیشتری ازش هستیم. =)

    پاسخ دادنحذف