۱۰ مهر ۱۴۰۵

بیست و دو از سی: خاکستری/ از یک خواب.

 برف که می‌بارید، پسرک حواسش را به دانه‌های برف پرت می‌کرد که از هوا می‌آمدند. قبل‌ترها که هنوز برف تمیز بود، می‌شد سر حوصله از شیشه‌ها و سطح‌های صاف جمعش کرد. اما برف دو سه سال اخیر مزه‌ی دوده می‌داد و ارزش بردن و خوردن نداشت. حالا، جای برف و روزها که سرد می‌شد با بستنی‌های یخی شربت آماده و گاهی آبلیموی فصل پیش سرگرم می‌شد که می‌شد ته‌مانده‌ی شیره‌شان را، مثلِ خونِ وقت_ از دسته هورت کشید. مادرش همیشه گوشه‌ی خانه نشسته بود. با روزنامه‌ای در دست و لیوانی جلویش. انگار به آن تکه دوخته شده باشد. پدرش دیگر قرار نبود بیاید. پارسال هم چند شب در میان پیدایش می‌شد. دم صبح‌ها، سایه‌ای که بوی الکل می‌داد و در معرض جرقه‌های کوچک روی هوا آماده‌ی گر گرفتن می‌شد. مست و بی‌حوصله و عصبی. شبیه کسی که به زور در خانه‌ای را رویش باز کرده باشند و بهش گفته باشند که "بپذیر، این‌ها را تو گردن گرفتی." تاریکیِ خانه، خاکستری برف‌ها را توی چشم می‌زد. دوست داشت بخوابد و دیگر هیچ‌چیز شبیه قبل نباشد. یا حتی توی خواب، ناگهان سبک  شود و درست مثل پر کاه، با اولین باد از لای پنجره برود بیرون، بیفتد دست باد و مثل تار عنکبوت تکه‌تکه‌هایش به دست باد بیفتند. خاکستری. بالا. مثل دانه‌های برف که وارونه می‌باریدند.
مادرش پرسید نمی‌خوابی؟
نگاهش رفت سمت چراغ خفه‌ی توی حیاط.
"نه. بستنی داری؟" 

۷ نظر:

  1. یاد یه خواب افتادم که برف می‌بارید و من بستنی می خوردم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. جالبه :") در بیداری هم برف و بستنی ترکیبیه که جواب می‌ده. گرمایی که می‌سازن کنار هم...

      حذف
  2. برف که تمیز بود ما رو پشت‌بوم، برف‌و‌شبره می‌خوردیم :))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. یادش بخیر. /") به ما که رسید برف دیگه خیلی تمیز نبود. ولی خاطره‌ی برف و شیره رو از کوه دارم.

      حذف
  3. من قلمت رو دوست دارم بامداد اگرچه زیاد ننوشتی

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. نظر لطفته نوای عزیز🌧️ روزهای سختی بود برای نوشتن و مستمر و یک‌دست نوشتن. خوشحالم که می‌خونید

      حذف