برف که میبارید، پسرک حواسش را به دانههای برف پرت میکرد که از هوا میآمدند. قبلترها که هنوز برف تمیز بود، میشد سر حوصله از شیشهها و سطحهای صاف جمعش کرد. اما برف دو سه سال اخیر مزهی دوده میداد و ارزش بردن و خوردن نداشت. حالا، جای برف و روزها که سرد میشد با بستنیهای یخی شربت آماده و گاهی آبلیموی فصل پیش سرگرم میشد که میشد تهماندهی شیرهشان را، مثلِ خونِ وقت_ از دسته هورت کشید. مادرش همیشه گوشهی خانه نشسته بود. با روزنامهای در دست و لیوانی جلویش. انگار به آن تکه دوخته شده باشد. پدرش دیگر قرار نبود بیاید. پارسال هم چند شب در میان پیدایش میشد. دم صبحها، سایهای که بوی الکل میداد و در معرض جرقههای کوچک روی هوا آمادهی گر گرفتن میشد. مست و بیحوصله و عصبی. شبیه کسی که به زور در خانهای را رویش باز کرده باشند و بهش گفته باشند که "بپذیر، اینها را تو گردن گرفتی." تاریکیِ خانه، خاکستری برفها را توی چشم میزد. دوست داشت بخوابد و دیگر هیچچیز شبیه قبل نباشد. یا حتی توی خواب، ناگهان سبک شود و درست مثل پر کاه، با اولین باد از لای پنجره برود بیرون، بیفتد دست باد و مثل تار عنکبوت تکهتکههایش به دست باد بیفتند. خاکستری. بالا. مثل دانههای برف که وارونه میباریدند.
مادرش پرسید نمیخوابی؟
نگاهش رفت سمت چراغ خفهی توی حیاط.
"نه. بستنی داری؟"
مادرش پرسید نمیخوابی؟
نگاهش رفت سمت چراغ خفهی توی حیاط.
"نه. بستنی داری؟"
یاد یه خواب افتادم که برف میبارید و من بستنی می خوردم.
پاسخ دادنحذفجالبه :") در بیداری هم برف و بستنی ترکیبیه که جواب میده. گرمایی که میسازن کنار هم...
حذفبرف که تمیز بود ما رو پشتبوم، برفوشبره میخوردیم :))
پاسخ دادنحذفیادش بخیر. /") به ما که رسید برف دیگه خیلی تمیز نبود. ولی خاطرهی برف و شیره رو از کوه دارم.
حذف* شیره
پاسخ دادنحذفمن قلمت رو دوست دارم بامداد اگرچه زیاد ننوشتی
پاسخ دادنحذفنظر لطفته نوای عزیز🌧️ روزهای سختی بود برای نوشتن و مستمر و یکدست نوشتن. خوشحالم که میخونید
حذف