۱۰ شهریور ۱۴۰۵

روز ۹۰ _ از دل‌تنگی

 از دلتنگیت کجا فرار کنم

معمار هیجان

کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم ؟

کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم ؟
کجا بخوابم که صدای نفس‌هات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟
کجایی ؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگ‌تر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسه‌های تو چشم باز کنم؟
کجایی؟؟

از عباس معروفی عزیزم 


چون چهارمین سال‌گردش بود
و چون امشب دل‌تنگ‌ام...

۱۰ نظر:

  1. اخ کتاب سمفونی مردگان رو چند وقتی هس که قرض گرفتم بخونم، الان که این رو نوشتی به نظرم بهترین زمان اومد برای شروعش.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره یوکو بخون عالیه. من عاشق سال بلوا‌شم :)

      حذف
  2. چقدر شعر زیبایی بود ؛ و من شیفته ی کتاب سمفونی مردگان استاد هستم ؛ اون سردی فضای برفی رو توی هر بار خوندن با تمام وجودم احساسش کردم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره دقیقا...عجیبه اون فضاش مستانه .

      حذف
  3. عزیزم بوس و بغل برای دل تنگت ❤️

    پاسخ دادنحذف