تو جنگل زندگی من زیاد از شاخهای به شاخه پریدم. الان هم یه شاخه جدید پیدا کردم، دستم رو گرفتم بهش، آویزون و معلق در هوا و زمین هی دارم تاب میخورم. اولش نمیتونستم شاخه درخت قبلی رو ول کنم. چون سنگین شده بودم، میترسیدم نتونم خودم رو نگه دارم پرت شم پایین با مغز، بمیرم. ولی خب، در موقعیت یک دست به این شاخه، یک دست به اون شاخه، ممکن بود هر لحظه خودم از وسط نصف شم.
حس جاذبه زمین قویه، داره من رو میکشه پایین ولی من محکم گرفتم. ارتفاع درخت رو حساب میکنم، اگه بیفتم امکانش هست نمیرم، شاید فقط دست و پام بشکنه. باید یه جوری برسم به تنه. تاب میخورم، تاب میخورم، دستم لیز میخوره، فک میکنم دیگه تموم شد ولی نه. هنوز زور دارم.
فکر میکنم حالا که زورم مونده و معلقم شاید بتونم از این موقعیت در حال تاب بازی لذت ببرم. مشکل اینجاست بلد نیستم چجوری با این موقعیت شاد باشم. همین که ذهنم فعلا ارومه شاید شروع خوبی باشه.
پ. ن: وقتی داشتم اینا رو مینوشتم واقعا خودم رو یک میمون تصور کردم و تا به حال خودم رو یک میمون تصور نکرده بودم! ولی یه میمون اصلا شده از درختی بیفته پایین و صدمه ببینه؟ متاسفانه طرفدار مستندهای حیات وحش نیستم و هیچی از زندگی میمونها نمیدونم. برای تغییر تشبیهی که در ذهنم شکل گرفته خیلی دیر شده. حوصله ندارم تشبیه ام رو عوض کنم حتی اگه تکنیکی مشکل داشته باشه.
تو میتونی یوکو :**
پاسخ دادنحذفاین معلقی رو میفهمم. از وسط درد ورنجش گل تجربه میشکفه
پاسخ دادنحذف