دوش آب گرمم رو گرفتم. ولو شدم روی تخت. حالم شبیه عصرهای جمعهای شده که خاله و دخترخالهها یکی یکی آمادهی رفتن به تهران میشدن. اما حالا امین رفته و حال کثافتی دارم. چند روزی میشه که آیدا من و به گروه اضافه کرده و نمیدونستم چی باید بنویسم انگار مغزم خالی شده. ولی باید شروع میکردم. شروع درخشانی نیست ( اگه این کمالگرایی وا بده و بذاره من یکمی تو فرآیند نوشتن جلو برم)
اون کمالگرایی رو باید بذاری پشت در. قشنگ اون یقهگیری در حین نوشتن رو میفهمم.
پاسخ دادنحذفدقیقا همینه
حذفسیمین خوش اومدی هر شب بنویس کم کم عادت میکنی و میتونی حرفا و فکرات رو در قالب جملات دربیاری و این خیلی بهت کمک میکنه
پاسخ دادنحذفممنونم ازت. بله باید کمکم جلو بیام
حذفسیمین خوش اومدی. خوشحالم اینجا هم میبینمت :*
پاسخ دادنحذفممنونم دزیره🌸
حذفسلام سیمین خوش اومدی
پاسخ دادنحذفسلام سایه مرسی🌸
حذفول کام سیمینک( ک تحبیب:))
پاسخ دادنحذفمررررسی☺️
حذفسلام و خوشآمدگویی 🌺🌸
پاسخ دادنحذفممنونم از شما🌸
حذف