۲۱ شهریور ۱۴۰۵

شروع

دوش آب گرمم رو گرفتم. ولو شدم روی تخت. حالم شبیه عصرهای جمعه‌ای شده که خاله و دخترخاله‌ها یکی یکی آماده‌ی رفتن به تهران می‌شدن. اما حالا امین رفته و حال کثافتی دارم. چند روزی می‌شه که آیدا من و به گروه اضافه کرده و نمی‌دونستم چی باید بنویسم انگار مغزم خالی شده. ولی باید شروع می‌کردم. شروع درخشانی نیست ( اگه این کمال‌گرایی وا بده و بذاره من یکمی تو فرآیند نوشتن جلو برم)

۱۲ نظر:

  1. اون کمال‌گرایی رو باید بذاری پشت در. قشنگ اون یقه‌گیری در حین نوشتن رو می‌فهمم.

    پاسخ دادنحذف
  2. سیمین خوش اومدی هر شب بنویس کم کم عادت میکنی و میتونی حرفا و فکرات رو در قالب جملات دربیاری و این خیلی بهت کمک میکنه

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم ازت. بله باید کم‌کم جلو بیام

      حذف
  3. سیمین خوش اومدی. خوشحالم این‌جا هم‌ می‌بینمت :*

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام سیمین خوش اومدی

    پاسخ دادنحذف
  5. ول کام سیمینک( ک تحبیب:))

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام و خوش‌آمدگویی 🌺🌸

    پاسخ دادنحذف