۱۹ شهریور ۱۴۰۵

! سلام سابرینا

از در وارد شدم و دیدم سابرینا پشت پیشخوانه. خوشحال شدم. شیفت‌هایی که با هم کار می‌کنیم، زمان سریع‌تر می‌گذره. با میشی که باشم، زمان متوقف می‌شه. دو ساعت کار می‌کنی و می‌بینی فقط دو دقیقه گذشته. چیه این زمان که واقعاً بعضی وقت‌ها کش میاد و نمی‌گذره و بعضی وقت‌ها مثه برق و باد رد می‌شه؟ بستگی به حال درونی خودمون داره یا آدمی که کنارشیم؟ شایدم هر دو

سابرینا الان اینجا قدیمی‌ترین همکارم محسوب می‌شه. نه ماهه که داریم با هم کار می‌کنیم. امروز بهش گفتم: «سابرینا جون!» گفت: «یعنی چی؟» و «جون» رو براش توضیح دادم.

صبح حالم خوب بود. یعنی اول صبح، با اینکه یهو یکی دو ساعت کافه‌بیکری حسابی شلوغ و غلغله شد، ولی اوکی بودم. چند تا از مشتری‌های همیشگی اومدن و با همه خوش‌وبش کردم.

اون آقاهه که دو تا برادر داره عین خودش، ولی یکی انگاری پنج سال بزرگ‌تر و یکی پنج یا ده سال کوچک‌تر. وسط آلمانی حرف زدن یهو بهم گفت: «چطوری؟» اول نفهمیدم چی گفت، بس که با لهجه حرف زد. «چطوری» رو به فارسی ولی با لهجه آلمانی‌ترکی قاطی گفت. خندیدم، گفتم: «ااااا، خوبم! فارسی بلدی مگه؟!» گفت نه، یه همکار ایرانی دارن و از اون شنیده و حفظ کرده که به من بگه. مزه داد بهم

بعد اون خانوم چاقه اومد با شوهرش که هر روز آبجو سفارش می‌ده. سر به سرش گذاشتم که

 ein Bier ist kein Bier

، یعنی که یه دونه آبجو هیچی حساب نمی‌شه، که خندید گفت: «این که حتی یه آبجو هم نیست و »Radler نصف آبجوئه

بعد پیرمرد چاق بداخلاقه که فقط با من خوش‌اخلاقه اومد و بهش گفتم: «امروز داری بیشتر لبخند می‌زنی و کمتر اخم کردی. حالت معلومه خوبه‌ها!» خندید و با پشت دست زد به بازوم که یعنی بیا برو بچه، کم شلوغ کن

بعدم اون یکی پیرمرده اومد که معلومه پولداره و همیشه هم باهام خیلی ریز و مجلسی لاس می‌زنه. اون لحظه من تو آشپزخونه بودم و یه لحظه دیدمش که داشت با سابرینا حرف می‌زد.  سلام بلندی گفتم و لبخند زدم، بعد صدام کرد. تندتند شروع کرد حرف زدن و باز یادش رفت که من آلمانیم در اون حد نیست

سابرینا خندید و بهش تذکر داد که: «حاجی، با این لهجه غلیظ فرانکونی، این بچه که هیچی نمی‌فهمه این‌جوری هم تندتند حرف می‌زنی «.

آروم و شمرده‌شمرده بهم گفت: «تو زن خوشگلی هستی و همیشه خوش‌اخلاقی» و یه شوخی هم با سابرینا کرد که انگار مثلاً اون بداخلاقه و من خوش‌اخلاق

خب، خدا رو شکر که نمردیم و اومدیم آلمان و دیدیم حداقل این پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی و موهای سیاه اینجا خوشگلی محسوب می‌شه و حداقل چشم این پیرمردای آلمانی رو می‌گیره و اینجا خریدار داریم.

بعدش که رفت، از سابرینا پرسیدم: «به تو چی گفت؟» گفت: «تو بداخلاقی؟ تو که بداخلاق نیستی!» خندید که: «آره بابا، شوخی لوس و مسخره‌ی آلمانی کرد.»

سابرینا ظاهرش بداخلاق و بی‌اعصابه. انگار که حوصله نداشته باشه و با چشم و ابروش بخواد بگه: «خفه شو بابا!» ولی واقعیت اینه که خیلی مهربونه و همیشه هوای منو داشته.

راستش اوایل فکر نمی‌کردم با سابرینا رفیق شم، به‌خصوص وقتی که پاتریشیا و گریسل و سارا و دیدی و مهدی بودن... ولی اونا هر کدوم بعد از چند ماه رفتن و من موندم و سابرینا.

موهای بلوند خوش‌رنگی داره و از من فکر کنم ده سالی بزرگ‌تره، یا حداقل ظاهرش این‌جور نشون می‌ده. دو تا بچه داره، ولی من تا الان فقط پسرش رو دیدم. از شوهرش هیچ‌وقت حرف نمی‌زنه؛ به خاطر همین فکر می‌کنم طلاق گرفته.

سابرینا تا الان بیشتر از هر آدم دیگه‌ای به من آلمانی یاد داده؛ مستقیم یا غیرمستقیم. خیلی از جمله‌هایی که بلدم رو توی همین نه ماه یاد گرفتم. هروقت هم سؤال می‌پرسم، با صبر و حوصله جواب می‌ده.

راجع به چیزهای خصوصی‌تر هم باهاش حرف می‌زنم. مثلاً راجع به این پسر آلمانیه که دارم باهاش دیت می‌رم. هی از فرهنگ آلمانی می‌پرسم و اون خیلی با جزئیات بهم توضیح می‌ده. البته که همیشه آخر همه‌ی حرفاش می‌گه: «هر کاری که دوست داری بکن و آدما با هم متفاوتن و هر کسی خواسته‌ها و نیازهای خودش رو داره و سعی کن خوش بگذرونی.»

از اینکه دارم با این پسر آلمانیه دیت می‌رم، بیشتر از خودم ذوق و شوق داره و برام خوشحاله.

امروز یهو یاد حرف پاتریشیا هم افتادم البته. تو زمستون درباره‌ی یه مرده که بهم هی پیام می‌داد و 

du bist süß: می‌گفت 

، ازش سؤال پرسیدم که این آیا منظور خاصی داره و داره لاس می‌زنه یا کاملاً عادیه و پیام‌ها رو نشون پاتریشیا دادم.

خیلی جدی برگشت گفت: «به این فکر نکن که منظور این مرده چیه و چی می‌خواد، این ایرانیه یا آلمانی یا اهل هر جای دیگه. منظور اول و آخر همه‌ی مردا فقط یه چیزه و فقط همون رو می‌خوان.»

خیلی خندیدم اون روز.

البته که دلم نمی‌خواد این حرف رو قبول کنم. دلم نمی‌خواد فکر کنم همه‌ی مردا فقط و فقط یه چیز می‌خوان و منظور ازلی و ابدی‌شون فقط همونه و بس؛ که فقط ظاهر آدم رو می‌بینن و...

نه، من دلم می‌خواد برای یک بار هم که شده حس کنم کسی روحم رو هم دوست داره. برای ذهنم ارزش بیشتری قائله. زیبایی‌های فکرم رو هم می‌بینه و از حرف زدن باهام همون‌قدری لذت می‌بره که از سکس کردن باهام.

آره، امروز یاد اون مکالمه هم افتادم و این‌جوری بودم که کاش این پسر آلمانیه روحم رو هم بخواد. وگرنه من که تا دلت بخواد du bist hübsche Frau و du bist süß اینجا زیاد شنیدم.

مدل لاس زدن و تعریف کردن مردای ایرانی هم که کلاً فرق داره و دیگه انقدر این سال‌ها جملات تکراری شنیدم که گوشم پُر شده.

داشتم از سابرینا می‌گفتم، چی شدم، پریدم این طرف. آره، بی‌خیال.

بعدازظهر ولی حالم خوب نبود؛ درست از وقتی سابرینا رفت و خبرها رو چک کردم و یاد بیچارگیام افتادم. هانیه هم ویس داده بود و هر دومون کلی غر زدیم از این شرایط.

ای بختت، ایرانی، که هم تو ایران اسیری و هم اینجا اسیری.

شب انقدر خسته بودم که می‌خواستم بی‌خیال شم و ننویسم. هم‌زمان سه تا شغل رو دارم هندل می‌کنم و خیر سرم دوباره دانشجو هم هستم.

ولی بعد به خودم گفتم: «شب دوم می‌خوای جا بزنی، دختر؟»

خلاصه که خودم رو جمع کردم و به زور نوشتم.

امروز تو سرم هی یه جمله می‌چرخید که نمی‌دونم از کیه و کجا...

«تو از سلاله‌ی بارانی...»

دلم می‌خواد فردا به سابرینا بگم:

«تو از سلاله‌ی بارانی...»

۲ نظر:

  1. Du stammst vom Regen ab? خیلی شاعرانه نیست ولی حتما یک‌ معادل آلمانی بهتر هم‌ داره.

    پاسخ دادنحذف
  2. بیشتر بنویس. درباره دیتت هم. من خیلی درمورد روابط انسانی کنجکاوم . دوس دارم در موردش بیشتر حرف بزنیم و تحلیل کنیم . معلومه فقط هم چشم پیرمردا رو نمیگیری و چشم جوون رو هم گرفتی 😉 خیلی هم پر تلاشی افرین بهت.

    پاسخ دادنحذف