امروز ساعت ۱۰:۳۳ صبح رسیدم سرکار و سه دقیقه از وقت جلسهم گذشته بود. تمام جسمم دچار ناامنی بود، درونم جنگی تمام عیار به پا شده بود. مضطرب و اشفته وسایلم رو روی میز گذاشتم تا به جلسه برسم. انگار تمام راه رو تا شرکت دویده بودم بس که اشفته بودم وقتی وارد شدم.
چیزی در وجود من به تکامل نرسیده، روح جد شکارچی ام در وجودم حلول میکند و به من احساس ناامنی و جنگ برای بقا میدهد. وگرنه اگر مراحل تکامل رو درست و کامل طی کرده بودم دلیلی برای اون حجم از اضطراب برای اون جلسهی مسخرهی خسته کننده نباید وجود داشت.
وجودم این روزها خلیج فارس است، پر از نفتکش، ناو و زیر دریایی. هر حرف و نگاهی از اطرافیانم موشکیست که اتش بس رو نقض میکند و من بمباران میشوم. عصر شده و من تکه پاره های موشک ها را از تنم خارج میکنم و زخم ها رو مثل همیشه رها!
این تن زخمی و خونی روتین پوستی قبل خوابش رو هنوز هم دوست داره و این تناقض بزرگیست در زندگی این زن که هرگز پایبند هیچ روتینی نبوده.
بخوابم، کاش صبح خلیج فارس نباشم، مثلا زاگرس باشم، سربلند و محکم، صبور و اصیل.پر از بلوط!
من زنی از سواحل شرقی که این روزها خلیج همیشه فارس ام!
زاگرس زیبا
پاسخ دادنحذف