۱۷ شهریور ۱۴۰۵

سلام سلام ، همگی سلام

 روز ۴۸

چند روزی نتونستم اینجا بنویسم ، ولی همه ی نوشته های دوستان اینجا رو خوندم ؛ ولی حالم قاطی پاتی بود ؛ مثل هوای امروز تهران که صبح ابری بود و ظهر آفتابی و عصر امروز طوفانی ؛ رعد و برق هم بود و یه نَمه بارون زد ، ولی امان از بوی خوبش.

صبح به مرد زنگ زدم گفتم سیل تو رو‌نبرده ؟ اینستاگرام رو که باز کردم پر از ویدیوهای آب گرفتگی و سیل رشت بود؟ با خونسردی که فقط از یک شیرازی اصیل برمیاد گفت : داشتم با دوستم از رستوران میومدم بیرون آب رفت توی کفشم ! با تعجب گفتم : یعنی سیل و آب گرفتگی نزدیک خونه نبود؟ با همون لحن آرومش گفت : نه فقط یه کمی آب گرفتگی بود.

سر ناهار امروز به دخترک و‌پسرک گفتم که پنج شنبه صبح میریم شمال ؛ به احتمال زیاد آخرین فرصت برای سفر تابستونی باشه ؛ دخترک گفت شمال هوا سرده ؟ لباس چی بردارم؟ 

از اون سوال هاییه که دوست ندارم هیچ وقت بهش جواب بدم ؛ یه عالمه از من نظر می‌خواد و در نهایت کار خودش رو انجام میده.

امروز رفتم کتاب هایی که سفارش داده بودم رو گرفتم ؛ کتاب ها چاپ های قدیمیه و بعضی هاشون هم دست دوم ؛ کتاب هملت با نایلون جلد شده ؛ از اون مدل هایی که زمان خودم بابا کتاب های مدرسه مون رو باهاش جلد می‌کرد؛ خیلی حس خوبی بهم داد؛ یاد بابا افتادم و دلم براش 

۲ نظر:

  1. هوای شهریور و اهالی شیراز در چارگوشه‌ی دنیا و کتاب‌های حل شده و یاد بابا ...

    پاسخ دادنحذف
  2. شیرازی‌ها خیلی باحالن جدی

    پاسخ دادنحذف