دیگه شرایط تو ایران یه جوری شده که آدم نمیدونه الان جرات داره که یه تصمیمی میگیره یا از ترس جونش داره انتخاب میکنه. این داستان یه داستان تلخ واقعیه،
اومد اسنپ بگیره که بره خونش با دوستش باهم بودن. چون محلشون پر از پرچمدار هست و خیلی ترافیک میشه هیچ اسنپی قبول نمیکرد، تاکسی هم نبود، یه پراید داشت نزدیک شد ، دست بالا گرفت و نگهش داشت، گوشیش رو درآورد گفت ببین اسنپ ۱۸۰ میگیره همونو میدم به تو کسی رو سوار نکن. زل زد تو گوشی با یه مکث گفت ۲۰۰ میگیرم. قبول کرد و با دوستش عقب نشستن، جلو تر که رفت راننده یه خانم چادری که با ماسک بود و بهش میخورد گدا باشه رو دید بدون اینکه اون حرفی بزنه، گفت سوارش کنم؟ ، این خانمم مسیرش با شما یکیه، این دوتا دوست قبول کردن، یهو یکی از اون دوستا به راننده گفت، این خانم که نگفت کجا پیاده میشه شما از کجا فهمیدین؟ راننده چند ثانیه سکوت کرد و بعد پاشو گذاشت رو گاز.
تو همون لحظه همون دوست که احساس خطر کرد در ماشین رو بار کرد و پرید بیرون، صورتش زخمی شد و زانوش آسیب دید. حالا خانوادش نمیدونن که جرات باعث این تصمیم شده یا ترس.
فقط میدونم این اتفاقات باعث شده بین بد و بدتر باید انتخاب کنی.
حالا یا بخاطر جراتی که داری یا به خاطر ترس از جونت.
:(
پاسخ دادنحذف🥲
حذف:(
پاسخ دادنحذفواقعا هر چیز بدی داره بیداد میکنه.
دیگه هیچی سرجاش نیست
پاسخ دادنحذفمن سه بار این رو خوندم که خودم رو تو او لحظه نا امنی بذارم. هر دفعه سخت تر از دفعه قبل.
پاسخ دادنحذفای وای :((((
پاسخ دادنحذف