۰۵ شهریور ۱۴۰۵

نظر من

داستان تکراری یک:

یک روز یک فارغ‌التحصیل MBA که کارشناسان معتقدند از مهمترین خصوصیاتش این است که هیچ کسب‌وکاری را به حال خودش رها نمی‌کند و همیشه در فکر پیشرفت است کنار ساحل ماهیگیری را دید که صبح چند تا ماهی گرفته و حالا نشسته بود برای خودش و هیچ غلط دیگری هم نمی‌کرد. آقای MBA پرسید چرا بیشتر ماهی نمی‌گیری و ماهیگیر گفت همین‌قدر برای خرج خانواده کافی است و بقیهء روز را با زن و بچه‌اش می‌گذراند و عصر هم با رفقایش می‌نشیند و شرابی می‌خورد و گیتاری می‌زند. آقای MBA که طبیعتاً از شنیدن این حجم از فرصتِ رشدِ هدررفته فشارش افتاده بود توضیح داد که ماهیگیر باید بیشتر کار کند و قایق بزرگتری بخرد و بعد چند قایق و بعد ناوگان و بعد شرکت و کارخانه و زنجیرهء توزیع و احتمالاً یک جایی هم چند دور سرمایه جذب کند و بالاخره بعد از پانزده بیست سال شرکت را بفروشد و میلیونر شود. ماهیگیر پرسید خب بعدش چه غلطی بکنم و آقای MBA گفت بعدش دیگر لازم نیست این‌همه کار کنی؛ می‌روی یک دهکدهء ساحلی، صبحها چند تا ماهی می‌گیری، بقیهء روز را با زن و بچه‌ات می‌گذرانی و عصر هم با رفقایت شراب می‌خوری و گیتار می‌زنی. ماهیگیر هم که ظاهراً نه MBA داشت و نه کارشناسان تا آن لحظه برایش توضیح داده بودند موفقیت دقیقاً چه شکلی است گفت خب مرتیکه من همین الان دارم همین کار را می‌کنم.

داستان تکراری دو:

شالان (Shallan) در کتابهای غول‌پیکر  Stormlight Archive  برندن سندرسون که ظاهراً یکی از شروط انتشارشان این است که بتوان با هر جلدشان یک نفر را از فاصلهء مناسب بیهوش کرد، از کودکی آن‌قدر بلا سرش آمده و آن‌قدر کارهای وحشتناک کرده که مغزش برای ادامهء همکاری تصمیم می‌گیرد بخشی از کارهایش را برون‌سپاری کند و برایش شخصیتهای دیگری می‌سازد: Veil که جاسوس و زرنگ و نترس است و کارهایی را می‌کند که شالان جرأتش را ندارد، و Radiant که محکم و باوقار و مسئول است و تقریباً همان آدمی است که شالان فکر می‌کند یک آدم سالم و محترم باید باشد؛ و خود شالان هم وسط این هیئت‌مدیره مانده که نقاشی کند و شوخی کند و تا حد امکان یادش نیاید در کودکی مادر و پدرش را کشته و حتی  یک همزاد دیگر داشته که پیوندش را با او شکسته است. مشکل اینجاست که چیزی که اول یک مکانیسم دفاعی نسبتاً کارآمد بوده کم‌کم تبدیل می‌شود به سه نفر که نوبتی کنترل یک بدن را می‌گیرند و خاطرات را هم از هم مخفی می‌کنند و تازه شخصیت چهارمی به نام Formless هم پشت در منتظر است که اگر جا شد وارد شود. سرانجام در جلد چهارم، وقتی دیگر تقریباً هیچ کُمُدی برای قایم کردن اسکلتهای گذشته باقی نمانده، شالان مجبور می‌شود به جای ساختن یک آدم جدید برای تحمل هر حقیقت ناخوشایند، قبول کند که همهء این آدمها خودش هستند و کارهایی که کرده هم مال خودش است؛ Veil که اساساً برای محافظت از او در برابر همین خاطرات ساخته شده بود وظیفه‌اش را تمام‌شده می‌بیند و دوباره در شالان ادغام می‌شود و خاطرات و توانایی‌هایش را با خودش برمی‌گرداند. Radiant در آن مرحله هنوز کاملاً ادغام نمی‌شود، بنابراین پایان ماجرا آن‌قدر تمیز نیست که کارشناسان معتقدند برای درمان در یک رمان فانتزی مناسب می‌باشد، ولی برای اولین بار شالان به جای اینکه هر قسمت غیرقابل‌تحمل خودش را به یک نفر دیگر تحویل بدهد شروع می‌کند به قبول کردن اینکه همه‌شان، با تمام ترس و گناه و توانایی‌هایشان، یک نفرند: خودش.

نظر من:

داشتم زیر نوشتهء دزیره که خودش نظری بود در مورد نوشتهء‌ عادل نظر می نوشتم دیدم زیادی دارم حرف می زنم زیر نوشته های بقیه. من قبلاً تجربهء‌ نوشتن با اسم مستعار داشته ام که آن اسم به نظر خودم قرار بود درگیر هیچ قید و بند و ممیزی نباشد و هر چه دلش می خواهد بگوید و برود و نظر بقیه به هیچ جایش نباشد. مدت کوتاهی همینطور هم بود و اسم مستعار هر چه دلش خواست نوشت و در نظرهای دیگران تشویق شد و آفرین گرفت وهمه چیز خوب پیش می رفت. تقریبا از هفتهء سوم من متوجه شدم که این اسم مستعار برای خودش آدمی شده و شخصیت خودش را دارد و نه تنهادیگر حاضر نیست هر چیزی من دلم می خواهد را بنویسد بلکه گاهی یک نظرهایی دارد یا حرفهایی می زند که منِ واقعی کلاً با او مخالفم ولی طرفداران این آدم مستعار از او انتظار داشتند چنین آدمی باشد و چنان حرفهایی بزند. ای بابا.

داستان آقای ام بی ای و ماهیگیر همیشه برای من تداعی فرق خواستن است با بودن. ماهیگیر و آقای MBA هر دو یک ایده آل مشترک دارند برای زندگی - آقای MBAهم آنرا می خواهد و هم همهء چیزهای دیگر را ولی ماهیگیر فقط آنرا می خواهد و هیچ چیز دیگر را - و ماهیگیر در لحظه همان ایده آلی هست که شاید آقای MBA بعد از سالها به آن برسد یا نرسد.

چقدر مزخرف گفتم برای اینکه بگویم این اسم مستعار با اینکه به نظر ایدهء جالبی است من را به آن جایی که می خواستم نرساند. آزاد بودن و خودم بودن و همهء خودم را قبول کردن و شکستن چارچوبهای اجتماعی سهل ممتنع است و خواستنش با زندگی کردنش خیلی فاصله دارد.

۲۵ نظر:

  1. تو مثل همیشه عالی نوشتی، قشنگ توضیح دادی و مثال خوبی هم زدی رضا.
    جالبه وقتی داشتم نوشته‌ات رو می‌خوندم بدون اینکه هنوز اسمم رو ببینم، به ربطش با خودم فکر کردم.

    پاسخ دادنحذف
  2. فکر کنم متوجه منظورت شدم درباره‌ی اسم مستعار. جالبه که من همون آدمم حتی با این اسم مستعار، اگر اون کسانی که نباید‌، چند تا جمله از پست‌های من رو بخونن کامل می‌فهمن من کیم :)

    پاسخ دادنحذف
  3. برای همین هم به دل خودم نمی‌چسبه چون پشت این اسم نتونستم مخفی بشم و باز هم خودمم :)
    ببخشید من زیر پست تو طولانی نوشتم شاید باید فردا یه پست جدا می‌نوشتم!
    خوابم نمی‌بره پر حرف شدم امشب. به‌هرحال ممنونم برای توجهت و نظرت رضا :)

    پاسخ دادنحذف
  4. راستش چون وسط خواب خوندم خوب نفهمیدم فقط اخرش رو فهمیدم. اسم مستعار برای من شخصیت های مختلف نیست. مثل بازی منچ که مهره چه رنگی انتخاب کنی. یه بازیه. منم که همه چی مینویسم اگه کسی منو بشناسه میفهمه که منم و برام مهم نیست. خیلی خوشم میاد که اسم های مختلف دارم مثلا چند سال پیش یکی توی یه بلاگ تلگرامی پرسیده بود کسی از کتی مورچه خبر نداره و من اینقدر ذوق زده گفتم منم منم :))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. موافقم. من فقط خواستم بگم اسم مستعار به عنوان ابزار یک ادم دیگه شدن بیشتر‌ دردسره داره تا فایده.

      حذف
    2. الان داستان اولی رو دوباره خودندم و چه بامزه اس زیاد پیش میاد این دور زدنه .

      حذف
  5. اسم من مستعاره ولی نه به خاطر سانسور، به خاطر اینکه عادت کردم بهش. مثل اینکه یه اسمی رو برای نوشتن انتخاب می‌کنی. وگرنه مشکلی با اینکه با اسم اصلی خودم بنویسم ندارم. کمااینکه بچه‌های اینجا هم فکر کنم چند نفری می‌دونن اسمم رو. تو اتاقی از آن خود هم اسمم در پرانتز اومده اگر خونده باشی :) ولی هنوز وقتی می‌نویسم دلم می‌خواد پای نوشته‌هام امضای سایه باشه نت سحر.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. تا* سحر. انگار که هویت نوشتنم با این اسم شکل گرفته. مشکلی هم با اسم خودم ندارم‌ها. صرفاً عادته. هرجا پای نوشتن در میون باشه سایه رو انتخاب می‌کنم ناخودآگاه

      حذف
    2. منم تو اتاقی از آن خود معلومه اسمم. فکر‌کنم بچه‌های اینجا هم می‌دونن اگر اون قسمت وبلاگ رو خونده باشن :))

      حذف
    3. من اسمتو نمیدونم چرا؟ :(

      حذف
    4. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

      حذف
  6. چه خوب قضیه‌ی رشد اون شخصیت مستعار رو بیان کردی.
    من زمانی مستعار نویسی برایم حکم پنهان ماندن در جمع را داشت، اما از یک وقتی آن اسم مستعار را برای مخاطبان و همراهان در همان فضا با خودم تطبیق می‌دادم، بدون آن که ربط‌اش بدهم به شنا‌س‌نامه‌ی واقعی و روابط بیرونی و روزمره‌ام.
    و بعدتر، اساسا به این باور رسیدم که «اصلا چه کاری‌ه؟» و همین شهابی که هستم افتاد روی همه‌ی صفحات مجازی‌ام.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. شهاب قربونت فامیلت هم گذاشته بودی دیگه خیلی واقعی بود :)) جایی هم برای تخیل میذاشتی خب :)) خوبه الان فامیلت فقط حرف اولش هست

      حذف
    2. :)))

      جا برای تخیل ورزیدن باید توی متن و تصویر باشه.

      حذف
    3. اره میدونم عبارت مناسبی سراغ نداشتم که چرا داشتن اسم و فامیل واقعی در وبلاگ برام یجوریه :))

      حذف
    4. حس‌ات به خاطر مانیفست نوشته و نانوشته‌ای ایرانی‌یِ وب‌لاگ‌ه

      حذف
    5. چقققدر جالب گفتی

      حذف
  7. بچه ها بچه ها یک کم آرومتر الان خانم سردبیر میاد میگه هر کی بره اتاق خودش رضا تو هم دیگه لازم نکرده نظر بدی از این به بعد - از سنت خجالت بکش آنقدر قشقله راه ننداز! دو دقیقه دیرتر اومده بودم لابد خدای آسمونها هم گذاشته بودین همه رو هوا…

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. وای رضا من که شرمنده‌ام! 🙈

      حذف
    2. رضا اومدیم ریختیم و‌پاشیدیم و تو هم که مهمون نواز :))

      حذف
  8. ولی اون آقای MBA یه سرمایه بزرگ برای بچه‌های ماهیگیر در نظر میگیره و همینطور کیفیت زندگی همسر آقای ماهیگیر بالا میره. درسته که آخرش هردوشون به در 2d در صفر درجه هستن ولی در 3d هزاران درجه بالاتره
    به علاوه، منظورت آقای ناتمامه یا خود رضا هم مستعاره؟ چون آقای ناتمام که خیلی دقیقه، میزان شکست نفسیش و آیرونی دقیق مطابق با خود متن نوشته‌هاس

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. باهات موافقم از این نظر که "اگر" اقای MBA به اون مرحله برسه خیلی چیزهای دیگری هم داره که ماهیگیر هیچ وقت به اونها نمی رسه. اینکه چقدر اون چیزهای دیگه خوشحالش می کنه یا نه بحث دیگه ایه. گاهی حسرت نداشتن سالمتره از بارِ داشتن.
      ویلا خواستم زیر نوشتهء دیگه ای برات بنویسم از بی پروایی نوشتن افکارت خیلی لذت می برم. من زن نیستم ولی از نزدیک و دوبار دیدم که مقدار مالیاتی که یک مادر برای بچه دار شدن پرداخت می کنه هزار برابر پدر هست و بهتره هیچ مردی هیچ وقت راجع به راحت بودن یا سخت بودن بچه دار شدن نظر نده. دوست دارم افکارت رو در مراحل بعدی هم بنویسی تا همه بخونیم.
      اسم من اینجا هست رضا ناتمام - فعلا با همین اسم راحتم :)

      حذف
  9. من در توییتر اسم مستعار دارم. ولی تا حالا نشده این حس رو داشته باشم که دو تا از من وجود داره. شاید هنوز خیلی باز و شفاف نبودم. ولی مطلب جالبی گفتی،

    پاسخ دادنحذف