۰۴ شهریور ۱۴۰۵

نوک انگشتام بوی لیمو می‌ده

 ساعت ۹:۳۰ لِه از تمرین رسیدیم خونه. کوله‌ام رو جلوِ راه‌پله‌ها می‌اندازم که بعداً ببرمش بالا. یه راست می‌رم تو اشپزخونه. کاهو‌ها رو خرد می‌کنم تو یه کاسه قد سرم. یه قاشق غذا خوری روغن زیتون بودار ول می‌دم روش. از تو یخچال یه لیمو درمی‌آرم. می‌شورم. می‌ذارم رو تخته. چاقو رو می‌ذارم رو کمر لیمو. «سین» اگه می‌فهمیدم چرا بزرگ‌ترین چاقو رو برمی‌داری. چاقو کوچیکه هم همین اندازه تیزه به خدا! سرم رو می‌چرخونم و چشم‌هام رو رول می‌کنم براش! موهام که ریخته تو چشمم رو با دست راستم می‌زنم کنار. بوی لیمو. 

چاقو رو می‌‌ذارم رو تخته. «پوست لیمو/پرتقال خلال کن» شما بخونید زِستِر رو از کشو سوم در می‌آرم. نمک می‌ریزم تو یه استکان شیشه‌ای و خلال‌ها رو می‌ریزم توش. همش می‌زنم.  بازم نمک می‌زنم. دوست دارم فکر کنم اگه این‌جوری بذارمشون جلوی پنجره توی آفتاب، هم کپک نمی‌زنن، هم نمک‌ها عصاره‌ی لیمو رو می‌کشن و نمک لیمویی خواهم داشت.

لیمو بی‌پوست رو می‌چلونم روی سالادم. نمک پرک می‌ریزم روش. ولو می‌شینم روی مبل و با دست کاهوها رو دونه دونه می‌ذارم تو دهنم. 

کلاس پنجم. خانوم بابایی: «بخش زیادی آن‌چه ما مزه می‌نامیم، بوست. خوراکی‌هاتون رو دربیارین. دماغتون رو بگیرین. دو تا گاز بزنین و قورت بدین. حالا بگین چه مزه‌ای می‌ده؟»


پ.ن. قبل از مسواک دستم رو بدون صابون بشورم دیگه..   

۱۰ نظر:

  1. بوی لیموی تازه تو وبلاگ پیچید:)

    پاسخ دادنحذف
  2. من بزرگ‌ترین چاقوی آشپزخونه رو برمی‌دارم همیشه :)) نمی‌تونم با چاقوی ظریف حتی تیز کار کنم!
    و به به از اون سالاد ساده و خوش‌مزه‌ی تو :*

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من توجیحم این‌ِ که دسته‌اش بزرگ‌تره پس بهتر کنترل می‌شه.

      حذف
  3. نارنجی منم عاشق بوی لیمو ام. میدونی هر چی که خوشمون میاد هر بویی یا مزه ای با موسیقی ای ...بخاطر اینه که از قدیم از بچگی توی ذهنمون ردی مونده . معلم موسیقی دانشگاه درباره سلیقه اهنگی اینو گفت و من فکر میکنم میشه به همه چیز تعمیم داد. چون اینجا خیلیا هوی متال دوس دارن و من برام سوال بود که چرا

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. امتحان کن این رو پس. حرف استادت و تعمیم تو رو قبول دارم و این‌که داریم با کوله‌ای که تو چند سال اول زندگی بستیم زندگی می‌کنیم هم جذابه هم ترسناک.
      من هم هوی‌متال دوست دارم ولی بعد از آشنایی با «سین» .. یا شاید هم نهفته بودخه و بعد از آشنایی باهاش شکوفا شده .. ولم کن بابا جون بذار به درد خودمون بسوزیم :))

      حذف
  4. راستی من هستم ولی در کامنت گذاری تنبلم یکم سرماخورده و بیحالم هوا ابری شده ذوق کامنت ندارم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. باور می‌کنی پست دیروزت و امروزت رو نمی‌دیدم با اینکه دنبالش بودم!! برا همین زیر پستت کامنت گذاشتم کجایی! دلم می‌خواست قبل از خواب می‌خوندمت. نخونده خوابیدم. الان دو تا عقبم برم بخونمت :-)
      من خودم در تنبل‌ترین وضعیتم در کامنت. فقط شبح‌وار می‌خونم. قول دادم که بنویسم، پس می‌نویسم.

      حذف
  5. یاد صحنه‌ی پرتقال افتادم توی فیلم Burning.

    پاسخ دادنحذف