۱۱ تیر ۱۴۰۵

فضای امن / مرسی آیدا

چشم هام واقعا ضعیف شده تقریبا نزدیک و تار می بینم

اومدم بنویسم دیدم انگار رو همه چی یه برچسب مشجر زدن شبیه اونایی که بچه بودیم رو شیشه ها می زدن

چه چیزایی دیدیما…

دیشب بعد از اینکه وبلاگ و نوشتم رفتم زیر ملافه و شروع کردم به خوندن نوشته های بقیه حس کردم تنها کاریه که این موقع شب برام مفیده، نفهمیدم چطوری یک ساعت گذشت و من رندوم یه نوشته ای رو می خوندم و بعضی وقتا کامنتها رو

یهو یه عالمه حس بهم حمله کرد که اگه بخوام خلاصه اش کنم اینجوری بودم که هم غمگین شدم هم دلم سوخت هم امن شدم هم بغض می کردم هم اشک می ریختم 

چقدر یه چیزایی بین هممون مشترکه

هم حس کردم چقدر هممون گناه داریم چقدر حرفهای توی دلمون نیاز به شنیده شدن داره و نشده چقدر هممون نوازش لازم داریم و توجه

خودمو می گما چه جوری می شه که بیای وسط یه جماعتی که نه دیدیشون نه می شناسیشون و نه هیچی بعد خصوصی ترین حس هام و بدون ترس از قضاوت و بدون سانسور می نویسم همون قدر که بلدم و همون اندازه که تو سرم می چرخن و جمله می شن میان بیرون

مرسی آیدا برای این امنیتی که ساختی و این جسارت و بهمون دادی که نترسیم و بنویسیم که برای من یکی خیلی با ارزشه

همین جوری می نویسم و اشک می ریزم دیگه حتی نمی فهمم هورمونه یا غمه

الف امروز رسید ایران و من نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش زنگ نزنم چون یه چیزی همش تو مغزم می گفت نباید زنگ بزنی و یه چیزی تو قلبم نگران از پرواز و مسافر تو راه

از دستشم عصبانی بودما، هنوزم هستم و از ظهر که رسیده دو بار تلفنی دعوامون شده 

خب طبیعی نیست دیگه!

حتی نمی فهمم از دلتنگیه یا چی

بهش گفتم بیا همین جا دیگه تمومش کنیم بذاریم اون حس های خوب که بینمون بود باقی بمونه دیگه گند نزنیم به همش

و نمی دونم قراره چی بشه  

گفت یکم استراحت می کنه و میاد دنبالم

و من از اون موقع اضطراب

تا توستم با بازی های گوشیم بازی کردم تا همه جونام تموم شد پاشدم مربا آلبالو خوردم با چایی حسش اینجوریه که هنوز زندگی خوشمزه اس انگار زندگی رو هک می کنه…

و بعد دوباره با خودم گفتم پاشو برو بنویس که نوشتن خودش شفاست

الان یادم افتاد تو لیبل کنار اسمم باید بزنم دوره یکم

امیدوارم درست انجامش داده باشم

۱ نظر:

  1. " حسش اینجوریه که هنوز زندگی خوشمزه اس انگار زندگی رو هک می کنه…"

    پاسخ دادنحذف