۱۱ تیر ۱۴۰۵

اپیزود بیست و نه

 تو سرم مسعود فردمنش؟ داره میگه اگه از عشق میشه قصه نوشت، میشه از عشق تو گفت. میشه با ستاره‌های چشم تو، مغرب نو، مشرق نو برپا کرد. آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه. آره از عشق تو مردن داره. ولی گوشام دارن گزارش فوتبال میشنون که میگه بازی اوایلش خوب بود ولی کم‌کم نمیدونم چی.

میدونید؟ صداهای توی سرم واضح‌تر از صداهایی هستند که می‌شنوم. همینه که بعضی وقتا گیجم. نمیدونم کدومش واقعی‌تره. اصن واقعی‌تر داره زندگی؟

فردا صبح دارم میرم سفر به جایی که قبلا نرفتم و با آدمایی که قبلا ندیدم. چه شود! وسایلمم جمع نکردم. گفتم فردا صبح زودتر بیدار میشم و آماده می‌کنم.

یه وقتا فکر می‌کنم اگه یه روزی از خواب بیدار شم و ببینم اینایی که زندگی کردم رو خواب دیدم فقط، چه حالی میشم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر