۱۱ تیر ۱۴۰۵

تایم طلایی گذشت (بیست‌ونه)

 داشتم فکر می‌کردم آدم تا یک جایی برای هرچیزی توی زندگی تلاش می‌کنه و ارزش قائل می‌شه و از یک جایی به بعد دیگه مهم هم نیست. یعنی یک‌جوری بده بستون. یه مدتیه وقتی شبا  از سرکار میام خونه، می‌بینم جلوی تلویزیون دراز کشیده و خوابیده. اوایل موقع خواب هی صداش می‌کردم که بلند شو بیا سر جات بخواب، انقدر می‌گفتم با عصبانیت که سرآخر می‌آمد. بعدش حتا به بچه‌ها می‌گفتم موقع خواب روکشتون رو از روی بابا بردارید که مجبور شه خودش بلند شه و بیاد. حتا کولر رو‌ خاموش نمی‌کردم طبق روال شب‌ها که به بهونه‌ی احساسِ سرما بلند شه از خواب و بیاد. الان چند شبه هیچ‌کدوم از این کارها رو نمی‌کنم. روکش روشه؟ باشه. کولر رو خاموش می‌کنم؟ آره. صداش می‌زنم؟ نه دیگه! اون ارزش و اهمیت داشتن دیگه برام رنگ باخته. برام همیشه خیلی زیاد مهم بود که شب‌ها کنار هم بخوابیم، تحت هر شرایطی، حتا اگه از هم دلخوریم و یا به معنای واقعی از دستش عصبانی‌ام. الان؟ از فضایِ دو نفره و فراخ تخت لذت می‌برم و خودم رو کش می‌دم. تایم طلایی گذشت…

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر