یعنی اگه زبون به کام میگرفتم و چیزی نمیگفتم شاید میشد این تیکه رو تو یک داستان استفاده کرد. استادمون شش ماه پیش گفته بود نوشتن از وضعیت اجتماعی یا سیاسی تو داستان رئال خیلی معنی نمیده. اگر میخواین بنویسین بهتره برین سمت سورئال. یا طنزش کنید. بعد من همین دیروز پرسیدم خب یک وقتی خود ماجرا شبیه طنزه. مثل اون شبی که تو فوریه با چهارتا مامان دیگه رفته بودم بیرون و در مورد اینکه آیا لباسهاتون رو خودتون اتو میکنید یا نه یا اصلا لباسی میخرید که مجبو به اتو کردنش باشین یا نه صحبت بود. یا در مورد اینکه وقتی بچه سر لج میافته و کاری رو که ازش میخوای انجام نمیده. حالا سن بچههامون بین شش سال تا شش ماهه. من اون شب رو رفتم چون با خودم فکر کرده بودم نباید خودم رو از زندگی اینجا کامل جدا کنم. اما واقعا طنز بود برام اون شب. قسمت جالبش این بود که بهم بد هم نگذشت. یعنی برگشتم خونه و دیدم ا، من چند ساعت به این سؤالهای مطرح شده فکر کردم و برای چند ساعت ویدئوهای کشتار دی ماه رو ندیدم و برای اولین شب بعد از خیلی شب، اشک نریختم…
استادم گفت خب این شرایط خودش یک طنزی داره توش. ولی تا ننویسی نمیتونم نظر بدم. بعد احساس کردم حتی همین گفتنش کار خودمو سخت کرد. عجب غلطی کردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر