دخترم در را باز می کند و می پرسد شام رسیده است یا نه. تلفن را نگاه می کنم. می گویم یازده دقیقه. از در بیرون می رود و در را محکم پشت سرش می کوبد. گرسنه که می شود بد اخلاق می شود. مادرش رفته پیاده روی عصرانه و من رییس شام هستم. عکس ماشین شام آورنده روی نقشهء کوچک در راه است و نمی رسد. ایمیلم را چک می کنم و می بندم. اینستاگرام را هم همینطور. بعد هم واتسپ.
نیمهء دوم شروع می شود. بازی یکطرفه است و تصمیم می گیرم به جای ول شدن روی مبل و حرص خوردن وزنه هایم را بردارم و نیم ساعت ورزش کنم. روز پاست و پایین تنه. از ورزشهای پا متنفرم - هر سه ثانیه یا کمتر می خورم زمین. به پسرم پیغام می دهم که شام حاضر است و باید به خانه برگردد. حداقل پنج یادآوری لازم دارد تا شاید نیم ساعت دیگر به خانه بیاید.
ایمیلم را چک می کنم و می بندم. واتسپ را باز می کنم. خبری نیست.
هنوز یک دقیقه هم از ورزشم نگذشته است که دخترم سر می کشد داخل اتاق که شام چی شد. گوشیهایم را از گوشهایم را در می آورم و دوباره تلفن را چک می کنم. هنوز یازده دقیقه. عصبانی در را می بندد و می رود. اینستاگرام را چک می کنم و می بندم. گوشیها را دوباره می گذارم و وزنه ها را بر می دارم و ادای خانم مربی توی تلفن را در می آورم و محکم با ماتحت می خورم زمین.
مادر بچه ها که از پیاده روی برگشته از آن اتاق پیام می دهد که چرا فوتبال نمی بینم و چقدر لوسم که وسط بازی ورزش می کنم. جوابش را نمی دهم و به حرکتها ادامه می دهم. جیغ می زند. به طرف اتاق می دوم. می گوید آفساید بود. به پسرم دوباره پیام می دهم که شام حاضر است - باید همین الان برگردد.
همینطور که با دو تا وزنهء روی کمر چمباتمه زده ام مادر بچه ها دوباره پیام می دهد که بیخود از اینجا سفارش داده ای و همیشه دیر می رسد و هر دفعه بچه ها عصبانی می شوند. جواب نمی دهم. وسط چمباتمه خانم مربی را به گوشهء صفحهء تلفن می برم وایمیلم را چک می کنم و می بندم. کوه می کنم و روی زانوهایم می ایستم. زانوی راستم هنوز حس عجیبی دارد وقتی که خم می شوم.
دخترم تلفنم را بر می دارد تا موقعیت ماشین شام آورنده را ده باره چک کند. اعلام می کند نوشته دو دقیقه. گوشیهایم را در می آورم و به دنبالش به سمت در می روم. ماشین را از ته کوچه می بینیم. به پسرم پیام می دهم که اگر تا دو دقیقهء دیگر نیاید شام ندارد. ماشین از جلوی ما رد می شود و می رود. به تلفن نگاه می کنیم با هم. این ماشین آن ماشین نبود - یک دقیقه. اینستاگرام را چک می کنم و می بندم.
بالاخره ماشین می رسد و کیسهء غذا را به دست من می دهد. مار بچه ها جیغ می زند گُل. هنوز همهء غذاها را روی میز نگذاشته ام که پسرم محکم در را باز می کند و هنوز نرسیده یکی از ساندویچها را با یک گاز در کمتر از سه ثانیه می خورد. دخترم ساندویچی را که باز کرده روی میز پرت می کند که این که گوجه فرنگی دارد و او نمی خواهد. می گویم آن یکی مال توست. آن یکی را باز می کند. آن هم کاهو دارد. برادرش ساندویچش را خورده است. اشک می ریزد. مادرشان می گوید بیخود از اینجا سفارش داده ای - همیشه سفارش را اشتباه می آورند و بچه ها عصبانی می شوند. همینطور که دخترم سر پسرم داد می زند که غذای مرا خوردی یک پیتزای یخ زده را از فریزر می گذارم توی فِر. پسرم اسباب بازی جدید دخترم را ازچنگش در می آورد و پرت می کند پشت مبل. من سرش داد می زندم. و مادرش سر من. واتسپ را چک می کنم و می بندم.
نیم ساعت بعد همه دور هم نشسته ایم و راجع به فردا حرف می زنیم و برنامهء حرکت برای سفر آخر هفته.
نیم ساعت بعد بچه ها مشغول بازی هستند و صدای خنده هایشان از آن اتاق می آید و من چمدان را می برم بالا.
نیم ساعت بعد چمدان هنوز نشسته لب پله ها. هیچ کس حوصلهء بار بستن ندارد. لابد فردا.
قبل از اینکه بخوابم ایمیلم را بازمی کنم. یک خط می نویسم. سعی می کنم بی منظور باشم - فقط اینکه نگرانم؛ ناراحتم؛ همه را پاک می کنم و ایمیلم را می بندم. کاشکی آدم بزرگها هم دردشان همین گرسنگی بود و گوجه فرنگی بود و کاهویی که نمی خواستند. کاشکی آسانتر بود حرف زدن و ارتباط برقرار کردن بعد از دلخوری و دلشکستگی و اشتباه برداشت کردن. کاشکی می شد خندید نیم ساعت بعد از پرت کردن و سر به سر گذاشتن و اشک ریختن. ولی نمی شود. وآسانتر نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر