فردا میشه سی روز که مینویسیما.
من یکی احساس میکنم اولش بهتر مینوشتم، یکم شخصیتر یکم بیپرواتر. الان یکم احساس میکنم خونده میشم و ممکنه همسایهای یا آشنایی چیزی بخونه، محدود کنندهاس. بعدم احساس میکنم باید خوب بنویسم. این خودش باعث میشه یکم از خودم دور بشم شاید. چقد یکم یکم کردم.
اینجا دیگه بحث فقط بحث تعطیلاته. کجا میرین کی میرین قبلا رفتین کجا میمونین با کی میرین چقد هزینه میکنین.
ما هیچی، نه جایی میریم نه کاری میکنیم. حداقل تا وقتی پاسپورتم نیاد هیچ کاری نمیتونیم کنیم. سفارت خیلی اذیتم میکنه واقعا احساس میکنم با من شخصا مشکل دارن. تو ایمیل یه چیزی میگه تو تلفن یه چیزی میگه. وای اینقد استرس دارم براش.
دلم میخواد برم یونان، کرت. به خاطر غذاش. کباب بره و ماست واقعی و خیار واقعی. برنامهمون برای دریا رفتنم یونان بود، ولی اگه جور نشه خیلی ناراحت نمیشم. دیگه نمیدونم دیگه. تابستون اینجا کلا سخته زندگی، باید بری مسافرت ولی گرمه، شلوغه، گرونه. تو شهر خیلی جاهارو میبندن و میشه شهر ارواح. حالا من اینقد غر میزنم، ولی ته دلم تمایل دارم یه زوربای بیست و چهار ساعته باشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر