۱۱ تیر ۱۴۰۵

کلمات پرنده

 دیگه تو ذهنم هم فکرامو همینجور دسته بندی میکنم انگار. که آخر سر تصمیم بگیرم کدوم خط داستانیشو‌ شب بنویسم اینجا.

اصلا انگار همون موقع هم دارم تعریف میکنم. سعی میکنم جمله‌ها سر و ته داشته باشه. یه ذره کتابی باشه.

ولی نهایتا انقدر از صبح با خودم حرف میزنم که شب مغزم خسته‌ست، یا شایدم اشباع شده. اصلا یاری نمیکنه که همونارو دوباره به یاد بیاره که من ثبتشون کنم.

یه استاد!ی داشتم که خیلی ادعا داشت که همه چی بهش الهام میشه. نه اینکه مدام بوی گل دورش میپیچیدااا! خلاصه ایشون یه عادتی داشت، وقتایی که با خودش حرف میزد، یعنی ایده‌ها جرقه میزد، رکوردشون میکرد. میگفت تا بیام بنویسمشون می‌پرن. 

کلمه‌های منم یه شبایی پرنده‌ن، تا میام بگیرمشون می‌پرن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر