۱۳ تیر ۱۴۰۵

نانوشتن ۱۰

 امشب بعد از نزدیک به ۲۴-۲۵ شب نوشتن، من هم کلدفیت گرفتم. 

نه برای اینکه از نوشتن اینجا خسته شدم. نه! 

از این مدل لاگ کردن خسته شدم. اینکه چند شبه میام میگم حالم چطوره، خوشحالم، بدحالم، خسته‌ام، بی قرارم، باقرارم، چه میدونم! 

کلدفیت گرفتم چون اینجوری شدم که خب که چی؟ اصل حرفت چیه؟ اصن حرفی داری؟ بله حرفی دارم ولی هنوز فضایی برای نوشتن اون حرف درست نکردم. هنوز حرفه رو مرتب نکردم تو ذهن‌م. عادت و آدابی هم که درست کردم، ازش راضی نیستم. عادت کردم بدون اینکه از خودم انتظار کیفیت داشته باشم، بیام اینجا لاگ کنم حال و احوالم رو و سپس تکیه بدم و با خوندن هم‌وبلاگی ها کیف کنم. 

امروز بسیار بی‌قرار بودم و تمام روز وقت داشتم بنویسم. به جاش چی کار کردم؟ اسکرول کردم، آشپزی کردم بعد ملیون سال، چهار ساعت طول دادم که مثلا ماسک مو و ماسک فلان و بیسار کارشون رو انجام بدن. پروکرستینیشن مفید! 

دو تا کار مهم داشتم: نوشتن اینجا و برنامه‌ریزی برای سفر تابستون. 

بی‌قرارم و پروکرستینیت میکنم. 

۲ نظر:

  1. منم شبیه همین . کمابیش :/

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. تصویر ذهنی: من و Mira نشستیم جلو هم آرنج دست چپ روی میز دست زیر چونه و با هم سر این موضوع توافق می‌کنیم و بسیار بیحوصله با دست راست سر این توافقِ وایب به هم یک هایفایو ملو میدیم

      حذف