۱۳ تیر ۱۴۰۵

حس امروز: مغلوبه مفلوکه یا نوشتن به مثابه تیک زدن باکس

TLDR، همون آدم گه‌مرغی پریروز رو داشته باشین، حالا اضافه کنین که کشون کشون رفته باشه باشگاه که فقط تو تلویزیون ریخت عزاداران بزرگ از جمله رییس مجلس (؟) و وزیر امور خارجه (؟) رو بکنن تو چشش. 


  کل روز رو به بطالت گذروندیم. نه اینکه هیچ کاری نکنیم ‌ها ولی کارها در راستای خوشی‌دلم نبود. مثلا فکر می‌کردم آماده کردن خونه برای نزول اجلال مامان اینا کار دو ساعته. نیم‌ساعت می‌رم خرید بعد هم به ربع هرچی لازمه از خونه برمی‌داریم، می‌ریم می‌ذاریم خونه مذکور. فوقش یه نیم ساعت هم تر تمیزی. خدا روز بد نیاره، بدون اغراق فقط چهل و پنج دقیقه طول کشید تا ما تونستیم به واحد برسیم. چقدر این ساختمون جدیدها دنگ و فنگ دارن! یعنی ۱۲ زدیم بیرون، ۳ رسیدیم خونه. تازه دوستم و شوهرش همه تمیز‌کاری‌ها رو کرده بودن.

ساعت ۴ «سین» یه کافی درست کرد و قرار بود به ربع بعدش بریم جیم که هم تیم روز پا رو زده باشیم هم سونا و ریلکسیشن فردا رو. نشون به اون نشون که تا پنج و ربع داشتم جون می‌کند لاگین کنم تو حساب موبایل مامان اینا و پلنشون رو برگردونم. 

شنبه و یکشنبه جیم زود می‌بنده و از اونجایی که به خودم روا ندارم، تصمیم گرفتم که برم وزنه بزنم. فردا صبح شاید به جای شنا برم لق کنم تو سونا ولی وسط ددلیفت یادم افتاد فردا تمرین کن‌دو، تمرین عادی نیست: مسابقه داخلیه برای آماده کردن بچه‌ها برای مسابقات دانشگاهی. پس بهتره که فردا همون شنا رو برم که بدنم رو گرم هم کرده باشم. خدایی نمی‌دونم چرا قبول کردم برم مسابقه. اکثرا نصف سن من رو دارن. تلویزیون‌های دور تا دور باشگاه هم که خفه کردن خودشون رو با فوتبال. دیگه داشتم جمع و جور می‌کردم که بریم، دیدم تلویزیون‌ها دارن یه محتوای آشنا نشون می‌دن: آدم‌های تو سر زنون. قوطی‌هایی که روش عربی نوشته. یعنی ایرانی اون سر دنیا هم که بری، مرده و زنده اینا ولت نمی‌کنن. 

پ.ن. این پست در حین چرا بین دوازده تا پنج صبح نوشته شده.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر