ر عزیزم سلام
آخر هفته دنبال فرصتی بودم که رقیق بشم و گریه کنم اما نشد. فیلم، موسیقی یا دلتنگی دیگه اشکمو درنمیارن. همه چی برام علی السویه شده. انگار بدنم غمگین بودن رو پذیرفته و دیگه نمیذاره ری اکشن داشته باشم بهش. و این وسطا از اینکه صبحانه ی خوبی دارم خوشحال می شم، بعد به خاطر چایی خوشحال می شم و هر روز منتظرم هوا خنک تر بشه تا اسفناج خوب بیاد و ترش تره درست کنم. اصلا به افق کاری ندارم. نه به افق پشت سر و نه به افق روبرو. فقط امروز که سایه(یکی از بچه های وبلاگ) در مورد اتفاقات جنگ نوشته بود بی اختیار اشکم ریخت. تو مواضع سیاسی خیلی محکمی در مورد اون اتفاقات داری و من تمام این مدتی که گذشت نمی تونستم با تو در موردش حرف بزنم. میگن وقتی از یه اتفاق گذر کردی که بتونی بدون اشک ریختن ازش حرف بزنی. من هنوز نمی تونم.
با مهر و ماچ و به امید دیدار
بعضی اوقات سکوت باعث میشه گذر نکنی، حتی شده با اشک اما ازش بگو.
پاسخ دادنحذفشاید اگه فرصت سوگواری جمعی داشتیم حالمون بهتر بود.
حذفموافقم باهات. حتی فرصت نمیکنیم مرحله قبل رد بشه
حذفمتاسفم نغمه 🤧
پاسخ دادنحذفسایه :*
حذفبغل.
پاسخ دادنحذف🫂
حذفنغمه🫂
پاسخ دادنحذف:*🫂
حذفنغمه جون :*
پاسخ دادنحذف:**
حذف