دخترها رو که فرستادم مدرسه، زنگ زدم به دوستم آ که تهرانه و در مورد داستانش و کلاس یکشنبه که من توش غایب بودم صحبت کردیم. گفتم دو هفته دیگه تقریبا دارم میرم ایران، گفت میگن بیبی تو آبان میزنه… گفتم نگو دیگه زن. بذار من بیام… بعد رفتم خبر اون عقد رو خوندم، دیدم بچه رو اونطوری اعدام کردن، نشستم به گریه که دیگه چقدر کثافت… اونوقت من میگم چیزی نشه برم ایران؟! از امید و آرزوی ایران رفتنم تو این تلخی هم خجالت کشیدم…ظهر هم که مرد اومد و اعصاب مبسوطی خورد کرد از من (که وصفش در این پست نگنجد) که انصافا تقصیر زیادی هم در ماجرا نداره ولی گاهی خونسرد بودنش در مورد اتفاقات کافیه که من بیشتر کلافه بشم… استرس در تلخی چیز کثافتیه…
🫂
پاسخ دادنحذف:(
پاسخ دادنحذفبغل محکم
پاسخ دادنحذف🫂
پاسخ دادنحذف