۱۰ مهر ۱۴۰۵

داستان نیلی ، قسمت دوم

بعد از اون جراحی کوچیک، درد حذف شد، ولی ترس و بی‌حسی نسبت به همسر همچنان بود، به یه سری جلسات گروه‌درمانی رفتم. یکی از خوش‌شانسی‌های من در زندگی بود که همچین جلساتی وجود داشت. چون ذهن من در مورد سکس بسته بود و فکر می‌کردم  چرا من باید چنین کار حیوانی‌ای انجام بدم وقتی هیچ لذتی نمی‌برم؟ آیا من زاده شدم برای ارضا کردن یک مرد؟

در اون جلسات، زن‌ها و مردها از حس‌هاشون و نیازهاشون می‌گفتن. هر جلسه برای من یک شوک الکتریکی قوی بود. تا هفته‌ی بعد فقط سعی می‌کردم چیزهایی که شنیدم رو هضم کنم. این‌قدر برام عجیب بود که خودم رو جدا می‌دونستم. فکر می‌کردم اینا یه مشت حیوان بی‌شعورن که از زندگی فقط خور و خواب و خشم و شهوت فهمیدن و من یک انسان وارسته‌ام که رسالتی متعالی در زندگی دارم. اونجا چند بار مردها بهم گفتن: «تو خیلی شوتی، خیلی از قضیه پرتی. چجوری شوهرت تو رو تحمل می‌کنه؟ حتماً شوهرت دوست‌دخترهای هات باحال داره، چون وکیل هم هست و زن‌های تازه‌طلاق‌گرفته دم دستشه.» دوزاریم کم کم داشت میفتاد که یه چیزی غیرطبیعی و غلطه.

پروسه‌ی تغییر و تحول ذهن من به کندی پیش می‌رفت. ذهنم مقاومت می‌کرد و نمی‌تونست این همه سال معصومیت و آموزش‌های خانواده رو که «مغز مهمه و بدن اخه» و «چقدر بی‌ارزشه کسی که هی به نیازهای بدنش بچسبه» و یه عالمه عقاید از این دست رو رها کنه. اون زمان تشخیص اختلال وسواس اجباری هم گرفتم و دارو شروع کردم. ذهنم بسته بود. به این راحتی هم باز نمی‌شد. با اینکه مشروب می‌خوردم و موقع مستی خوش‌اخلاق و پایه و صمیمی بودم، ته دلم فکر می‌کردم اینا همشون پلشت و کثیفن و خونه آغشته به آلودگیه. صبح‌ها قرآن می‌ذاشتم بلند و عود روشن می‌کردم و استغفار می‌کردم! توی وبلاگم هم گاهی می‌نوشتم که من دارم توی لجن فرو می‌رم و این چه دنیای کثیفیه و من نمی‌تونم این همه زشتی واقعیت دنیا رو تحمل کنم...

بین دو تا قطب در نوسان بودم. ته دلم از اون مهمونی‌ها و بودن با آدم‌های، به قول خودم، بی‌بندوبار رو دوست داشتم. از اینکه پسرهای خوش‌تیپ و خوش‌قیافه‌ی بالاشهری بهم توجه می‌کردن، توی آسمون بودم و یه عالمه تحریک و شوق و دوپامین و همه‌چی دریافت می‌کردم. دوستان زیادی بین جمع پیدا کرده بودم، قرتی و خوش‌لباس شده بودم و جنبه‌های جدید و باحالی از خودم می‌دیدم. اون‌ها همگی مجرد و اغلب موکل‌های همسر بودن و دوست‌های اون‌ها و یک زنجیره از آدم‌های، به قول اون زمان، اسمی‌های شهر. قسمتی که آقای وکیل چه حالی می‌برد از مصاحبت با دخترهای زیبا و سکسی رو دیگه نگم براتون. هر دو از فضای محدود به گشایشی رسیده بودیم و می‌خواستیم همه‌ی نکرده‌ها رو جبران کنیم و همه‌ی عقده‌ها رو بگشاییم.

جدا از تمام موضوعات برام روشن بود که این فضا فضای مورد علاقه ی طولانی مدت برای من نیست. تازه به دوران رسیده و نوکیسه اس. الکل بهم نمیساخت، بی محتوا بود، توان اینهمه روابط اجتماعی پشت سر هم نداشتم. از این باغ به اون باغ، از این مهمونی به اون یکی. این وسط اتفاقای بدی میفتاد. از دزدی و دعوا و تصادف بگیر تا دستگیری و دادگاه ، تا حرفای ناجوری که پشت سرم از همونا میشنیدم و تحقیر شدن و وسیله جنسی بودن دخترا که میدیدم و میشنیدم و فقط باید همراه میبودم. طوری ناهنجار و غیرعادی بود. حداقل سه مرد در خاطرم هست که من باهاشون آشنا شدم یکی در کوه یکی کلاس زبان و یکی از دانشگاه که آوردم توی جمعمون. دو نفرشون کم کم با کل جمعشون اومدن و یکیشون که یه اقای درویش مسلکی بود ،دوستیش مشخصا با من تا زمان خروج از ایران ادامه دار بود و قاطی جمع همیشه مستان نشد.

*******

تقلای من برای پیدا کردن جواب که ارگاسم چیه، پرنده‌ست یا لک‌لکه؟ برای خیلی‌ها بی‌معنی بود. مامانم که کلاً از من بریده بود، ولی برای اخذ اطلاعات حیاتی، مثل همیشه ریزریز اطلاعات می‌گرفت و نظرهاش همش در این فاز بود که: «مگه فکر کردی بقیه چه حسی دارن؟ چرا گیر دادی؟ چرا الکی برای خودت ماجرا درست می‌کنی؟»

دکترم می‌گفت تو شاید تجربه کردی، ولی خودت نمی‌دونستی ارگاسمه. نظرش این بود که بهتره از یک مسیر امن امتحان کنی ببینی برات آشناست یا نه. من هم که گیر داده بودم به اون پسرک صداقشنگِ بامزه و جذابی که باهاش چت می‌کردم و تلفنی حرف می‌زدم. عشق وبلاگی من. اون هم قبول نمی‌کرد، چون من متأهل بودم.

وضعیت مثل دریایی خروشان بود و دست من کوتاه و خرما بر نخیل. این‌قدری باهاش صمیمی بودم که پسورد وبلاگ همو داشتیم و من به چشم دیدم که چطور یه وبلاگیِ دیگه بهش نزدیک شد و چطور در پست‌هاش رابطه رو توصیف می‌کرد و چه لذتی از زنانگیش می‌برد با اون پسر. تصور کنین چقدر بی‌تاب و دست‌وپا به زنجیر بودم. تمام آرزوم این بود که پرواز کنم برم شهرشون، فارغ از شوهر و دیسیپلین و بد و خوب و عواقب و هرچی.

عشق وبلاگی من از من پنج سال کوچک‌تر بود. از دید من، زندگیش خلاصه بود باشگاه و درس و یه مغازه‌ی کوچیک که کارای کامپیوتری و سی‌دی و اینا در یه شهر کوچیک و خلوت. پست‌های کوتاه، مبهم و غمگین توی وبلاگش می‌ذاشت و کامنت‌هاش خیلی بامزه و شیرین بود. در جریان جزئیات زندگی ما بود و هر شب عرق‌خوری و دوستای مجرد براش عجیب و جالب بود. این‌قدر از چت کردن و تلفن حرف زدن باهاش لذت می‌بردم که قابل وصف نیست. زمانی که دنبال دستیابی به ارگاسم کذایی بودم، مرتب حرف می‌زدیم. زمانی که من تصمیم گرفتم که باید با یه مرد بخوابم و بهش گفتم من دوست دارم با تو این شانس رو امتحان کنم و اون گفت که نمی‌تونه، با یه نفر غریبه قرار گذاشتم.

از کجا پیداش کردم؟ یه جایی در اینترنت. یه مرد بود که اصلاً هم جذاب نبود. باید از یه جایی شروع می‌کردم. با رفیق‌های شوهرم که نمی‌تونستم. باید کسی می‌بود که قسمت دیسیپلین و تفکرم فعال نشه تا بتونم اون گره رو باز کنم. انگار من همیشه تا نزدیکش رفته بودم، ولی به خودم اجازه نداده بودم که به اوجش برسم. باید بی‌خیال می‌بودم.

طرف رو دعوت کردم، حموم کردم و آماده نشستم. در زدم و طرف اومد بالا. حالم بد شد. چشمامو بستم و دستمو گرفتم جلوی چشمام و گفتم: «برو، برو، اصلاً نمی‌تونم. حتی نگاهت کنم، تمام بدنم منقبضه.» اونم رفت.

به عشق قشنگم که گفتم، ناراحت شد و گفت: «نکن، نمی‌خواد مردی رو بگی بیاد. یکم صبر کن، خودم یه کاریش می‌کنم.» اینو گفت، انگار شهد و شکر و بارون شادی و بزرگ‌ترین موفقیت زندگیم نصیبم شد. خیلی درگیر بودم که اگه این بار هم نشه، من باید کلاً قید این ارگاسم رو بزنم و باقی عمرم زندگی زاهدانه‌ای پیشه کنم.

اگر نمی‌شد، می‌فهمیدم که بدن من یه مشکلی داره یا مغزم یا چه می‌دونم چی. توی چت‌هامون هی بهش می‌گفتم: «ببین، من مشکل دارم. من مثل بقیه دخترهایی که دست به سینه‌هاشون می‌زدی و غش می‌کردن نیستم‌ها. من یک روش خاص لازم دارم. من محیط‌های جدید استرس می‌گیرم و ارتباط نمی‌گیرم. هرجا بیام باید اول آشنا بشم. تو رو فقط یه بار بیرون دیدم، باید باهات اول یکم راحت بشم.» اونم همش می‌گفت: «تو کاریت نباشه، من خودم بلدم چکار کنم.» مطمئن نبودم که بلد باشه. چیو باید بلد باشه وقتی من این‌قدر دهن‌لجبازی دارم؟

علت خاصی که منو بیشتر بهش جذب کرده بود، رابطه‌اش با دختر وبلاگی دیگه‌ای بود. اولین بار عید نوروز بود که متوجه شدم همو دیدن و سکس کردن. رابطه‌شون هم دوست‌دختر دوست‌پسری نبود، تعهدی در کار نبود. هرکدوم شهر خودشون بودن و گاه‌گداری گذرشون به هم می‌خورد.

با همسر در راه شمال بودم که خبردار شدم. سفری اجباری بود با آدم‌هایی که از من خوششون نمی‌اومد و من هم از اون‌ها. از همه طرف تحت فشار بودم و وقتی داستان پرآب‌وتاب عشق‌بازیشون رو خوندم، گوله‌گوله اشک ریختم و بهش گفتم: «ببین من چقدر محرومم که دو نفر با هم سکس می‌کنن، من باید این حال بشم.» اونم با مهربونی گفت: «درست می‌شه، نگران نباش. من نتونستم مرد خوبی برات باشم. من سال‌ها تو رو همون دختر چشم‌وگوش‌بسته و معصوم دیدم و الان نمی‌تونم بزرگ شدنت رو هضم کنم. به‌زودی راحت می‌شی.» و بغض کرد.

اون عید نوروز این‌قدر ناکام و ناراضی بودم که لحظه‌ی سال تحویل، وسط شلوغ‌پلوغی‌ها، مستی‌ها و بزن برقض هایی که ازشون متنفر بودم، به خودم قول دادم سال دیگه این موقع جدا شده باشم.

۲۷ نظر:

  1. من الان نشستم قیمت بعدش بیاد.
    ولی چه کردی دختر بابا!!!!
    می‌دونی چیش جالبه ؟ جوری که من برداشت کردم چیزی که فکر می‌کردی نداری یا ازش می‌ترسیدی، در واقع فقط سرکوب شده بوده و داشته با فشار خودش رو می‌داده بیرون که جوابگوی من باش.
    تو هم پی‌گیری کرده.
    شوهرت چه باشعور بوده!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. یه وضع بهم ریخته ای بود کلن ناراضی بودم و تازه یاد گرفته بودم که رضایت منم مهمه

      حذف
  2. نیلی یاد یه دختر شیرازی افتادم که با من طرح بود خیلی سال پیش. شب‌ها با هم حرف می‌زدیم می‌گفت من تا حالا ارگاسم رو تجربه نکردم میشه بگی چطوریه؟ واقعاً کلمه نمیشه براش گفت خیلی عجیبه

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مثل اینه که بخوای به یه خارجی که تا حالا قرمه سبزی ندیده توضیح بدی و‌یاد بدی که مزه اش چجوریه

      حذف
  3. نیلی قشنگم چه‌ ‌رنجی کشیدی آخه تو 😔🫂لحظه‌لحظه‌ش رو با تمام وجود می‌خونم. و منتظرم بقیه‌ش رو هم بشنوم.
    بهت افتخار می‌کنم که باوجود اون محیط و شرایط، ان‌قدر عاقل بودی و برای خودت کار بزرگی کردی ❤️

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. دزیره جانم واقعا احساس میکردم توی زندان گیر افتادم و باید یکاری میکردم . شوهرم هم روابط خودشو داشت و من این وسط سرم بی کلاه و درمونده

      حذف
  4. نیلی عجب داستانی رو زندگی کردی… با خوندن این دو قسمت واقعا خیلی بیشتر از قبل بهت افتخار می‌کنم و خوشحالم که تو این قبیله باهات آشنا شدم… کاش یک وقتی واقعی ببینمت زن…

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آه آنجلیکا مرسی که اینو میگی چون الان چنین حس هایی لازم دارم. از نظر کاری و‌مالی نتونستم موفق باشم با شرایطی که گذروندم انتظاری هم نمیشد داشت ولی الان این موضوع همش اذیتم میکنه

      حذف
    2. نیلی تو مسیر سختی اومدی تا رسیدی به اینجایی که هستی… بزن به شونه‌ی خودت و بگو دمت گرم، جدی میگم کار هر کسی نیست…

      حذف
  5. نیلی من بازم دو بار خوندمش. یه بار از روی کنجکاوی می خونم ببینم چی شده و بار دوم از روی دقت می خونم ببینم چی به چیه. خیلی ذهن فعالی داری.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اگه مبهم نوشتم بگو توضیح بدم مرسی میخونی 😍

      حذف
  6. نیلی عالی بود🤩 چقدر خوب مینویسیشون 🫂❤️ منتظر بقیه اشیم😁😍

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. همین تشویقا بهم انگیزه میده مرسی گلمک ❤️😍

      حذف
  7. به همه اونچه گذشته و چه سخت بوده و چه قوی بودی که ازش بیرون اومدی کاری ندادم‌ چه شجاعتی میخواد نوشتن ازش. دمت گرم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. منم به همین فکر کردم مهتاب. موافقم

      حذف
    2. خیلی تمرین کردم بچه ها. که منصفانه مرور کنم و منطق بین اتفاقها رو پیدا کنم. نوشتن شجاعانه هم خیلی زیاد تمرین کردم

      حذف
  8. من به خاطر روایت این داستانها بهت افتخار میکنم ، جدای از اینکه از بابت عبور کردن ازشون هم تحسینت میکنم نیلی بینظیر 🫂

    پاسخ دادنحذف
  9. نیلی هم شجاع و قوی هستی هم همیشه به خودت صادق و وفادار موندی🫂🫂🫂🫂🫂:**

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ویلا باید اینو بهش فکر کنم. اره با خودم صادق بودم . قدیما میگفتم که وفادار نبودم بخودم چون اعتماد بنفسم کم بود و بخاطر احساس بی ارزشی خودم رو اذیت کردم و در معرض ظلم قرار دادم … نمیدونم

      حذف
    2. به نظر من وفادار بوده‌ای که وقتی فهمیدی چیزی درست نیست درنگ کردی و همه کار کردی که درستش کنی❤️

      حذف
  10. دو صحنه سینمایی تو این قسمت: قران گذاشتن و تطهیر بامداد خمار و صحبتهات با مردهای دیگه در مورد مشکلات - «چون وکیل هم هست...» سورئال واقعا.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. راستش خیلی چیزای سوررئال دیگه هم بود ولی واقعا در ظرفیت خواننده نیست. اون گروه درمانیه که رفتم همشون دو ماه دو ماه بهم صیغه میشدن

      حذف
    2. او ام جی - دنبال کار نگرد به نظر من - همینها رو بنویسی بفروشی به نت فلیکس میلیونر میشی - بی شوخی.

      حذف
    3. چند سال پیش خواستم تدوینش کنم نشد خیلی افسرده شدم

      حذف
  11. نیلی خیلی برات خوشحالم که با شجاعت از اون دوره ی سخت زندگی ت عبور کنی . منم با رضا موافقم ؛ چه موقعیت های سورئالی رو گذروندی دختر.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مستانه واقعا چیزهای عجیبی دیدم . انگار این شوک ها رو لازم داشتم تا از دنیای خودم بیرون بیام و حصارها رو بشکنم

      حذف