۱۲ مهر ۱۴۰۵

۱۲۳/۱۶۰

ولکام تو پناهگاه وبلاگ

دیروز صبح که رفتم ورزش نمی دونم بعد از چند روز، به اشکان گفتم یه کاری کن من آدم شم گفت ظاهرا با ورزش که نمی شی برو تو اون اتاق تا بیام شاید با کتک درست شی:))) صبح که تو تخت چشمام و باز کردم اون اضطراب لعنتی با یه سرعتی بهم حمله کرد که بهش گفتم اوووو چته؟! آروم بابا 

فقط حس کردم همه تنم درد می کنه، یه جاهایی تو تنم درد می کنه که انگار اصلا تا الان وجود نداشته:) از اون دردهای لذت بخشی که بهت بادآوری می کنه آفرین کارت و درست انجام دادی:)) مرسی اشکان:*

این روزا خیلی خیلی کم و نامرئی می رم تو اینستاگرام، فقط اونایی که دوست دارم و چک می کنم و حواسم بهشون هست، اونجایی که می بینم اضطرابم و داره میاره بالا همون و می بندم و میام بیرون. پریروز یه پستی دیدم که نوشته بود :

 اما قلب حافظه خودش را دارد و من هیچ چیز را فراموش نکرده ام…  آلبر کامو

همینجوری که یه میلیون بار خوندمش و بعد ری شیرش کردم اشک ریختم طولانی و زیاد و حافظه قلبم بیدار و بیدار و بیدارتر شد، پس گذاشتم راحت باشه بهش سخت نگرفتم…

۴ نظر:

  1. آخ کتی همون رو که ری‌پست کردی دیدم و اشک‌ریختم و ری‌پستش کردم نیم‌ساعت پیش :((

    پاسخ دادنحذف
  2. آخ از حافظه‌ی قلب

    پاسخ دادنحذف
  3. آخ از حافظه‌ی قلب

    پاسخ دادنحذف
  4. وای اون درد بعد از ورزش ..اون درد مطلوب

    پاسخ دادنحذف