نشستم بهجای اینکه پست امروزم رو بنویسم، وبلاگ میخونم. واقعا اینجا پناه میشه برام.
بلاخره بعد از دو ماه آدم امنم پیام داد. گفت چه دلش تنگ شده و سپتامبر خیلی شلوغ بوده چندتا سفر کاری پشت هم داشته. گفت از اینکه برداشتهای مسخره میکنم ناراحت شده. حس سردرگمی داره و اینکه نمیدونه تا کی شرایط اینجوریه و نمیتونه بیاد ایران حالش بده. بنظرش خیلی دور شده. بهش حق دادم. راستش این خصوصیت مسخره که یه چیزهایی رو به خودم میگیرم میره رو اعصابم، حس اضطرابم و بالا میبره. بعد خودم میگم چته! مگه مرکز دنیایی؟! شاید همین حس باعث شد تو چلهٔ جان شرکت کنم. دهن مغزم خیلی باز شده بود و زیاد زر میزد. هی مقایسه میکرد، بنظرم ور بدجنسم اومده بود بالا. پارسال از طریق یه دوست با پادکست آشنا شدم. با وبلاگ میشه این دومین روتین چهل روزه، شروعش کردم. باشد که کارگشا شود.
چه پادکستی بود؟ خوبه؟
پاسخ دادنحذفاسم پادکستش در راه جان هست. من دوستش دارم. تو حوزه سلامت روان هست.
حذفلینکش اینه
حذفhttps://castbox.fm/vc/6471684
دلم پیغام از آدم امن میخواد
پاسخ دادنحذفزودی پیغام میده🫂🫂❤️😘
حذفبعد بیا از اونیکی روتینت بگو لطفا
پاسخ دادنحذفباشه حتما :*
حذفباشد که کارگشا شود ژه ...که میشود :*
پاسخ دادنحذفقربونت بشم دزیره جونم:**
پاسخ دادنحذفواااااای چه خوشحال شدم من آدم امن زندگیت رو پیدا کردی. اونقدر حس خوبیه، اونقدر آرامبخشه.. هورااااا😘😘😘
پاسخ دادنحذفآرره خیلی جالبه وقتی نیست هم توی ذهنم دارم باهاش حرف میزنم😘😘😘
حذف✨🥰✨
حذف