از آرشیو وبلاگ، تابستان ۸۸
۲۱ تیر ۸۸ ـ روز واقعه
به آینه نگاه کردم.
زنی دیدم:
قوی
بااراده
مصمم
توانا
به من تبریک بگویید!!!
۲۵ تیر ۸۸ ـ برگشتن به خانه
داشتم باهاش میرقصیدم.
یههو تنگ بغلم کرد و گفت:
«تو یه جوری شدی.
ماه شدی.
انگار دوباره متولد شدی!!!!»
روایتی از روز واقعه، نوشتهشده به تاریخ ۳۰ مرداد ۸۸
شیب کوچه را لخلخکشان، با چمدانی که دنبال خودش میکشد، بالا میرود؛ توی کوچهای که نمیداند کجاست. گرمای ظهر تابستان کلافهاش نمیکند. هیچچیز نمیتواند آن لحظهها را تلخ کند.
میپیچد توی کوچهای دیگر که نمیداند کجاست. کمی بالاتر... حالا باید کجا برود؟ نمیداند.
میایستد.
به خانهای که روبهرویش ایستاده نگاه میکند؛ خانهای با نمای سنگی. عکس پیرمردی پشت پنجره چسبانده شده.
نگاهی به آپارتمان میکند و توی دلش میگوید: حتماً حاجآقا صاحب این ملک بوده. روحش شاد.
بعد باز یادش میآید که نباید به این چیزهای حاشیهای فکر کند. او باید به چیزهای مهمتری فکر کند، توی مغزش تثبیتشان کند و منتظر بماند.
همانطور، چمدان در دست، منتظر کسی که بیاید و بار سنگینش را بگیرد؛ کسی که بتواند بارهای سنگین را تحمل کند.
کسی که بیاید...
و همانجا منتظر میایستد و به پیچ کوچه خیره میشود. فکر میکند: شاید هیچکس وجود ندارد! اینجا کجاست؟ من اینجا چه میکنم؟ احساس میکند به هیچچیز تعلق ندارد و هیچچیز به او...
حس خلأ و بیحسی مطلق.
همهچیز گذشته و او آنجا، زیر آفتاب داغ، ایستاده است؛ در کوچهی خلوتی که نمیداند کجاست، در یک شهر غریب، تا کسی پیدا شود و بار سنگینش را بگیرد. و همچنان که به پیچ کوچه مینگرد، میاندیشد:
شاید هیچکسی وجود ندارد.
شاید...
✷✷✷✷
«او» چمدان را برداشت.
چمدان سبک شده بود.
و او داشت پرواز میکرد.
عزیز دلم 🫂❤️❤️ من همون زن قوی رو هنوز هم تو وجودت میبینم نیلی :**
پاسخ دادنحذفچه قشنگ بود نیلی
پاسخ دادنحذفمصمم ❤️
پاسخ دادنحذف🥹🫂
پاسخ دادنحذفنیلی جون 🫂
پاسخ دادنحذف