۱۱ مهر ۱۴۰۵

سوم اکتبر

داستان رو که بازنویسی کردم، برای خیلی‌ها فرستادم. اما برای دوست فیلم‌سازم نفرستادم چون داستانم غمگین بود و دوستم مامانش از ایران اومده بود. بعد از چند روز برای خودش و دوست پسرش فرستادم، باز سرشون شلوغ بود. اونروز گفتم این داستان منو کی می‌خونید؟ گفتن آخ یادمون رفت شب می‌خونیم. فرداش برام ویس گذاشت و بعد از چند تا تعریف، دست گذاشت همونجا که پیچونده بودم!‌ گفت این برای من در نیومده،‌ نمی‌فهمم شخصیت رو. بهش گفتم اول تو ذهنم شخصیتی بود که این ارتباط رو با مادرش نداره، برای این موضوع باید فلش بک می‌زدم و یکم خاطره میگفتم اما سختم بود. برا همین داستان رو کردم یک خداحافظی ساده و اصلا اشاره نکردم که این مشکل رو شخصیت با مادرش داشته.. رفیق فیلمسازم گفت همینه حلقه‌ی گمشده که من نمی‌بینم و باعث میشه با شخصیت ارتباط نگیرم… هم نکته‌هاش بسیار به جا بود، هم خیلی غمگین شدم. از اینکه «نوشتن» رو که به زعم خودم انقدر دوستش دارم رو هم دارم می‌پیچونم و کار معمولی تحویل میدم… سین دیشب می‌گفت با دوست روانشناست صحبت کن بگو در این مورد بهت هینت بده، بهش نگفتم که عزیزم دوست روانشناس چیه من خاطرات بچگیم پره ازین ماجراها دو تاش رو بردارم دست بکشم بهش بذارم تو داستان احتمالا در میاد، فقط سختم بوده دیگه… احتمالا خیلی سختم بوده که برگردم و از خاطره های بچه‌ای که نتونسته با مامانش ارتباط سالم بگیره رو بردارم و ایده بگیرم و بنویسم ازشون… همین سخت بودنه هم غمگینم کرده. فکر می‌کردم عبور کردم ازشون…

۵ نظر:

  1. منم دلم نمیخواد اون خاطرات رو یاداوری کنم خیلی عمیق و طولانی غمگین میشم

    پاسخ دادنحذف
  2. متاسفم آنجلیکا و نیلی عزیزم 🥺🫂
    امیدوارم ازش بنویسی و رها بشی :**

    پاسخ دادنحذف
  3. نمی دونم درستش اینه که روایت بشن تا رها بشیم یا رهاشون کنیم تا اذیت نشیم. البته که من هر وقت ایگنور می کنم چند سال بعد توی خواب هام برمیگردن همشون.

    پاسخ دادنحذف
  4. آدم خوب میشد میتونست به خاطراتشم چسب زخم بزنه

    پاسخ دادنحذف
  5. من الان با جلسات تراپی در این موقعیت هستم. و واقعا خیلی سخته. خیلییییی :( ولی خب نتیجه اش میشه بهبود آدم.

    پاسخ دادنحذف