۱۰ مهر ۱۴۰۵

روز دوم یا کی زورش بیشتره؟

 دیروز که منتظر ایمیل دعوت وبلاگ بودم توی ذهنم همه چیزهایی که نوشتم را مرور می‌کردم. شاید هم چیزهای بیشتری. اما تا ایمیل برسد نون ویس داد: دوست عزیز، سرطانم برگشته.

و خوب همین کافی بود که دیگر نخواهم فکر کنم چی می‌نویسم. گفتم اصلا همین را می‌گویم.

همین را می‌نویسم که نون یکی از دو سه نفری بود که از تلاش من برای مهاجرت از همان اولش خبر داشت‌. از اولین ایمیل استاد، از ادمیشن دانشگاه، از امتحان زبان. برای انگشت‌نگاری که رفتیم گفت کاش می‌شد قبل رفتن یکبار دیگه می‌دیدمت. و این شد ورد هرروزمان در چت و ویس و ویدئوکال‌ که کاش می‌شد قبل رفتن یکبار هم را ببینیم چون دوسر دنیایمان اینقدر از هم دور می‌شود که معلوم نیست چند سال بعد دوباره هم را ببینیم.

ویزا امده بود و داشتیم دنبال بلیط می‌گشتیم و سرکار مشغول اموزش و تحویل پروژه‌ها بودم که زنگ زد. دیدی قبل از رفتن می‌بینمت؟ فردا دارم میام.

فردا؟ چرا؟ یکهو؟

معده‌دردی که چند ماه قبل گفته بودند اثر قهوه است و بعد حساسیت به شیر، یعد از اندوسکوپی شد زخم معده و کمی ازمایش بیشتر احتمال سرطان معده در آن کشور فقیر بی‌امکاناتی که در ان زندگی می‌کند. 

خبر مهاجرت من و سرطان او را همزمان به بچه‌ها دادیم.

با هم رفتیم پت‌اسکن، وقتی گفتند استیج سه است، حوصله کسی را نداشت و رفت خانه خواهرش که بخوابد و من وقتی رسیدم خانه یک ساعت پشت تلفن با دوست مشترکی حرف زدیم و گریه کردیم.

وقتی قرار شد شیمی‌درمانی کند با هم امدیم خانه ما. گفت موهام رو بزن، خواهرم می‌خواد گریه‌زاری راه بندازه، حوصله ندارم. وسط حمام که موهاش را کوتاه می‌کردم ده بار ماشینترا بردم بالا بزنم وسط فرق سرم، اما مطمئن بودم از شدت مسخرگی فحش‌ را می‌کشد به جانم.

باورمان نمی‌شد با ان همه ورزش و ... سرطان گرفته باشد. باورمان نمیشد وقتی فهمیدیم استیج چهار بوده نه سه. وقتی گفتند باید کل معده را برداریم گفتم بالاخره به ارزوت میرسی، گرسنه‌ت نمیشه و حسابی لاغر میشی. هیچکدام باورمان نمیشد بی معده هم همان هیکل ورزشکاری قشنگ را نگه میدارد و همچنان زورش نمیرسد از ۶۲ کیلو کمتر شود.

چند ماه بعد از عمل و شیمی‌درمانی گفت رفتم دکتر، آزمایش. گفتم خوب بعدش چی؟ گفت دکتر همینطور که سرش پایین بود گفت بقا؟ یک سال. 

زدم زیر خنده. گفتم ابله. خندید، گفت من برای هرکس تعریف می‌کنم اینجا میگه آخی، چشماش پر از اشک میشه، دلسوزی می‌کنه. از اول باید به خودت زنگ میزدم. اینا آیرونی وضعیت رو نمی‌فهمن.

این سه چهار سال از هر دوباری که حرف زدیم یک بارش حرف این که معلوم نیست این سرطان کی برگرده و کاش هنوز چند سال بیشتر وقت داشتم را زده.

هیچکس را در زندگی‌ام به اندازه او عاشق و لایق زندگی ندیده‌ام. دیشب گفت من دلم می‌خواست مشکلات زندگیم در حدی باشه که غصه بخورم چهار روز گریه کنم حل شه. نه که قرار باشه بمیرم.

حالا منتظر جواب اسکن دیروزشیم و دل توی دلمان نیست. و فقط امیدواریم با بالا بردن فرکانس ایمونوتراپی یا نهایتا یک جراحی کوچک بشود از شرش خلاص شد. 

۲۴ نظر:

  1. پففففف.
    من همیشه می‌گم کاشکی زندگی «دکمه خاموش و انتقال» داشت. بعد از اونایی که نمی‌خوان خاموش می‌کردن سهمشون می‌رسید به اونایی که می‌خوان.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اره واقعا. و کاش مرگ اگر که حقه و اگر باید بپذیریمش یجوری بود که یهو بدون صدا و درد و خبر اتفاق میفتاد. من چنین مرگی رو ارزو دارم

      حذف
    2. دیشب که اینو نوشتم با خودم فکر می‌کردم نمی‌شد من باقیمونده رو بدم بهش و برم؟ والا که از وقتی یادم میاد فقط بودم که باشم.

      حذف
    3. مهتاب منم مثل تو فکر میکنم. فایده ای برای این دنیا نداشتم انگار رسالتم اپردن پسرک بوده که انجام شده

      حذف
    4. کار بزرگیه نیلی‌. یه ادم درست به دنیا اوردن و بزرگ کردن کار کمی نیست. من اگه بچه داشتم شاید فکر میکردم هنوز یه کار ناتموم دارم تو دنیا.

      حذف
  2. قلبم به درد اومد مهتاب. نمی‌دونم چی بگم. تصویر تراشیدن موی یکی از عزیزترین رفیق‌هام که دخترخالم بود رو بیست بار خواستم این‌جا بنویسم اما نتونستم. هنوزم نمی‌تونم اندازه‌ی دل‌تنگیم رو و زجر و امیدی که واسه زنده‌موندن داشت توصیف کنم :(
    امیدوارم بتونه بمونه 🫂🤍

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. بمیرم برای دردی که کشیدی. سرطان انقدر از من آدم گرفته که دیگه از شمار خارجه. ولی دونفر هستن که دادن با تمام وجودشون می‌جنگن که بمونن. امیدوارم بتونن.

      حذف
  3. امید که جواب مطلوب باشه و چه تجربه‌ی سختی داشته و داشته‌ای.

    پاسخ دادنحذف
  4. پاسخ‌ها
    1. با موبایل هرکار میکنم جوابام برای چندتا از کامنتها پست نمیشه. با لپتاپ بلد نیستم بغل بفرستم. ممنونم :)

      حذف
  5. پاسخ‌ها
    1. با موبایل هرکار میکنم جوابام برای چندتا از کامنتها پست نمیشه. با لپتاپ بلد نیستم بغل بفرستم. ممنونم :)

      حذف
  6. پاسخ‌ها
    1. با موبایل هرکار میکنم جوابام برای چندتا از کامنتها پست نمیشه. با لپتاپ بلد نیستم بغل بفرستم. ممنونم :)

      حذف
  7. چه تجربه سختیه🫂🫂🫂
    زندگی با درد و رنج خیلی سخته، با نارنجی موافقم کاظ واقعا دکمه داشت یا تموم می‌شد یا منتقل می‌شد به یه نفر دیگه

    پاسخ دادنحذف
  8. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  9. مهتاب🫂🫂🫂 منم خالم سه سال با سرطان سینه جنگید و من فقط سر تراشیدش یادمه. حالا پونز‌ده سال از اون موقع میگذره:*** امیدوارم برای دوست تو هم بخیر بگذره 🫂

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم ویلانل( اینجوری میخونن یا ویانل به سبک فرانسوی؟) بدیش اینه برای مامان و خاله و دخترعمه و ... من به خیر نگذشت. اینه که حالمو بد می‌کنه. امیدوارم الانا با پیشرفته تر بودن علم و درمان برای همه به خیر بگذره

      حذف
  10. عزیزم 😔چه قدر سخت و غیر منصفانه

    پاسخ دادنحذف
  11. امیدوارم خبر خوب بدی بعد از این. نظر کلیشه ای هم دارم - اطراف من دو بار این اتفاق افتاده که دوست یا فامیل هم سن من با سرطان جدی دست و پنجه نرم کردن - هر دوشون هم پر از زندگی. همراهی خیلی مهمتر بوده براشون از دلسوزی - همین کاری که خودت می کنی - بیشتر همراه باش.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم. اره هستم کنارش. متنفره از دلسوزی. با هم به ریش زندگی و سرطان می‌خندیم، امیدوارمون زورمون برسه.

      حذف