۱۰ مهر ۱۴۰۵

غروب جمعه

از صبح هوا ابری بود دم غروب یه نمه باد و بارون زد. وروجک به مامانش گفت: چقدر هوا شبیه ساعت چهاره با اینکه تازه ظهر شده. یاد خونه عزیز افتادم تو غروب جمعه، وقتی همه می‌رفتن خونه‌شون و ما می‌موندیم و حیاط بی‌صدا. 

شرم و نقصم زده بالا. این روزها  ذهنم خیلی وراج‌ شده. راستش الان که دارم همین‌ها رو می‌نویسم، کلمه جادویی آنیچا میاد توی ذهنم. حتی این حس هم ناپاینده است. 

۸ نظر:

  1. میگم کاش بچه هایی که ایران نیستن بیان بگن غروب یکشنبه براشون همون شکل غروب جمعه ایران رو داره؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. داره. هر روزی که تعطیلات تموم بشه و فرداش کار و درس در پیش باشه همون حس خر رو داره.

      حذف
    2. برای من هیچ جا غروب دلتنگ جمعه مشهدو نداره. اصلا یجور دیگس اون غروب تمام غم عالم میفته رو قلب آدم . اینجا به اون انذازه اذیتم نمیکنه .‌یکشنبه ها شبا فقط یجوری بیخوده، خالیه … شاید شبیه همینی که ژه نوشته ساکت و بی صدا …

      حذف
    3. بعضی موقع‌ها هم این حس تا آخر شب کش میاد

      حذف
  2. چه حس پاییزی داشت متنت 🍁

    پاسخ دادنحذف
  3. چه قشنگ بود ژه. رفتم دیدم معنی‌ش رو :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. این کلمه خیلی آرومم می‌کنه دزیره

      حذف