امشب رفتم به اولین وبلاگم سر زدم. حتی آدرسش رو یادم نمیاومد. با سرچ گوگل پیداش کردم. پستهای چندتا ماه رو رندوم نگاه کردم. یه چیزهایی ثابت مونده و یه چیزهایی هم حسابی تغییر کرده، طبیعتا. وبلاگ رو سال 87 ساختم. صاد تشویقم کرد. چقدر اونوقتها ازش تأثیر میگرفتم و چه امروز از این واقعیت خوشم نمیاد. آخرین پست برای فروردین 94 بود. تو آرشیو وبلاگ گشتم ببینم دوازده مهر هیچ سالی چیزی نوشته بودم؟ فقط یه پست یه خطی دوازده مهر سال 90 داشت، ترم یک دانشگاه. (⚠️در مورد آموزش پزشکی و تشریحه ولی اگر ممکنه اذیتتون کنه نخونید.)
با اینکه جسدهای قدیمی و خشکشده با فرمالین چیزی نبود که از تشریح تو ذهنم بود، اما همچنان برام جذاب بود. البته فقط ترم اول که آناتومی اندام داشتیم. ترمهای بعدتر که به دستگاههای دیگه (گوارش، غدد، اعصاب و ...) رسیدیم دیگه دوستش نداشتم.
به پست قبلیاش نگاه کردم، برای چهار روز قبلترش بود، هفته دوم دانشگاه. من باید یه اعترافی بکنم... من ترسیده ام. این مسیر طولانی و پرپیچ و خم پیش رو منو ترسونده. نمیدونستم که اینقدر زود شک کرده بودم که شاید پزشکی برای من نیست! فکر میکردم حداقل ترم اول دانشجو شدن اونقدر برام هیجانانگیز بوده باشه که نفهمیده باشم جای درستی نیستم. اما گویا فهمیده بودم فقط نمیخواستم باورش کنم. از اون ترس هایی که می دونم واقعی نیست، مي دونم واهيه ولي انگار بايد بهم يادآوري بشه كه خودمو باور كنم، كه من اينجام چون مي دونستم بايد اينجا باشم و جام همينجاست. من ترسيدهام...
الان خوشحالی که خوندی اون رشته رو؟ یا ول کردی؟
پاسخ دادنحذفاوا حواسم نبود که خوندی😁 الان راضیی که خوندی؟
پاسخ دادنحذفبوی فرمالین😮💨
پاسخ دادنحذفهمون هشدار زرد کافی بود تا حتما بخونمش
پاسخ دادنحذفیاد اتاق تشریح به خیر. چقدر شیطنت میکردیم ما
پاسخ دادنحذفالان راضی هستی؟
پاسخ دادنحذفچه عجیب. اون موقع فهمیدی ولی ادامهدادی. زور ترس بیشتر نبود از علاقه؟! یا چی فرشته جانم .
پاسخ دادنحذف