۱۳ مهر ۱۴۰۵

روز پنجم یا پاییز امسال چه زود اومد

بعد ار خستگی فراوان از دیروز امروز خودمون رو کشیدیم بردیم خارج از شهر تا کمی پاییز ببینیم. 
برام عجیب بود، اون میزان زرد و قرمزی که ما امروز دیدیم رو پارسال حداقل دو هفته دیرتر دیده بودین. عکسهای گالریم شاهدن. انگار هرچی بیشتر فکر می‌کنب من این زمستون طولانی و تاریک و سرد و پربرف رو نمی‌تونم طاقت بیارم، زمستون تصمیم می‌گیره طولانی‌تر و تاریک‌تر و سردتر و برفی‌تر بشه.
رفیق با جوجه‌هاش و به طرز غریبی شوهرش اومدن. مرد کانادایی معمولا ترجیح میده اخر هفته‌ها با رفقای خودش باشه یا بشینه خونه بی‌بچه استراحت کنه. امروز اما یکهو تصمیم گرفته بود بیاد‌. بیشتر وقت به عکاسی از بچه‌ها کنار پاییز گذشت اما خوب بود با وجود خستگی.
وقتی برگشتیم تا نزدیک ساعت هشت طول کشید تا بتونم از جام بلند شم و نهار فردا رو درست کنم و یه چیز سبک برای شان جور کنم. هربار که وسط اشپزی دست می‌زدم به گوشیم تا تبلیغات وسط ویدیوهای یوتیوب رو رد کنم یاد ویلانل می‌افتادم و فوری دستمو می‌شستم. حالا درسته حالت عادی هم خودم این حساسیت رو دارم اما جالب بود که امشب هربار دست میزدم یکی تو سرم می‌گفت با دست گوشی‌ایت واسه من اشپزی نکن. 

۸ نظر:

  1. پاییز کانادا خیلی خوشرنگه

    پاسخ دادنحذف
  2. کاش اینجا هم مثل اینستاگرام برای هر پستمون عکس مربوط بهش رو میشد بذاریم

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. فکر کردم عکس بذارم اما دیدم خیلی به هم میزنه بکدستی وبلاگ رو

      حذف
  3. :))) چه بامزه مهتاب. این‌جا واسه منم تو روزمره‌ی عادی‌م تاثیر داره و یاد یه چیزهایی میفتم که گفته شده و این خوبه به‌نظرم.
    واسه ما تهرانیا که حسرت برف داریم، قشنگه که بیاد اما برف شماها واقعاً وحشتناکه و سرمای شدیدش 🥲🫂

    پاسخ دادنحذف