فقط یه جملهی ساده نوشته بود که «من برم تو برنده میشی» و بعدش، طی ایموجی، از خنده غش کرده بود. منم روی جملهش فقط از خنده غش کرده بودم؛ حتی جواب نداده بودم و حتی مطمئن نبودم منظورشو درست فهمیده باشم یا نه. اما یکی از intimateترین حرفهایی بود که بهم زده بود. و اماتر اینکه تمام روز -فاکین تمام روز- با همین یه جمله منو بالا نگه داشته بود.
.
پرسید چی دیدی تو این آدم که اینجوری بهش وصل نگهت داشته؟ نمیدونستم. سعی کردم در لحظه فکر کنم و جواب بدم، اما جوابم درست از آب درنمیومد. هیچکدوممون رو متقاعد نمیکرد. اینقدر توی واژههام ریز شد و گیر داد -سلام نمودار چرخهی احساسات- که بالاخره تونست یه جملهی دقیق از زیر زبونم بکشه بیرون.
گفتم چیزی که تو این آدم منو جذب خودش کرده و تمام این سالها مجذوب نگه داشته، اینه که وقتی با هم تو جمعیم، میاد طرفت و یهجور بدیهی و معصومی یه رفتار کوچیک میکنه -خیلی کوچیک- که فقط خودت میفهمی و اون. یه رفتار مالکانه -خیلی مالکانه-؛ مثلاً فقط با نوک انگشتْ پایینِ ستون فقراتت رو لمس میکنه، بیکه دستشو ثانیهای بیشتر روی پوستت نگه داره؛ یا لبش رو به زیر گوشِت نزدیک میکنه و ها میکنه، رد لبش رو روی گردنت جا میذاره بیکه ببوستت یا فشار لبهاشو حتی ذرهای بیشتر کنه. و؟ و بعد رهات میکنه به حال خودت. ولی تو همون چند ثانیه چنان کاری باهات میکنه که خیلی معصومانه و داوطلبانه بری بقیهی علفها رو تو زمینش بچری و به تملکش دربیای. در حالی که تمام شهر میدونن نه اون معصومه، نه تو.
فکر کرد لابد چون انگلیسیم خوب نیست نتونسته منظورمو درست بفهمه. درحالیکه واژههام رو دقیق انتخاب کرده بودم و درحالیتر که حتی به فارسی هم سخت بود خودم رو بفهمم.
گفتم دارم از یه جور اروتیسم پروستی حرف میزنم. تصورِ جوری که این مرد آدمو لمس میکنه، با من همون کاری رو میکنه که بوی مادلن با حافظهی پروست.
.
دور هم نشسته بودیم و صحبت PDA (public display of affection) شده بود و به من که رسیده بود، گفته بودم Love Language من تاچ کردنه. از اینا نیستم که توی جمع برم رو پای طرف بشینم و باهاش از توی یه بشقاب با یه قاشق غذا بخورما، نه؛ ولی توجهکردنهای کوچیک رو خیلی دوست دارم و لمسکردنهای کوچیک رو دوستتر. کلاً خوشم میاد یه سری اشارات بدنی ریز داشته باشیم که فقط خودمون دو نفر بفهمیم. باعث میشه پروانهای و قلبقلبی بشم. الف گفت چه عجیب، نمیدونستم پیدیاِی دوست داری. من تا حالا ندیدم تو جمع این رفتارو داشته باشی. گفتم اوهوم، خب من اینجا کسی رو اونجوری دلم نخواسته که بخوام باهاش لمسی باشم. معاشرتهای اینجام مثل پیتزاخوردنه. صرفاً هوس میکنم، ولی غذای مورد علاقهم نیست. من آدم خورش بادمجونم. بادمجونهای قلمی خونگی، طلاییشده، با گوشت گوسفندی و پیازداغ و گوجه و غوره؛ جوری که به قاعده جا افتاده باشه و غلظتش مناسب باشه و رنگش قرمز تیره باشه. کار هر کسی نیست اونجور خورش رو درست کردن. گفت یعنی اینجا یک نفر هم نبوده که خورش بادمجون باشه برات؟ گفتم نه. گفتم نهایتاً یکی دو نفر بودن که اونم باربیکیوی منقلی بودن -میدونستن گوشت رو تا کی رو آتیش نگه دارن که نسوزه و خشک نشه- ولی خورش بادمجون، نه. خیلی عزت نفس به خرج داد و نپرسید حتی من هم؟
.
از ظرافت سلطهگر خوشم میاد. از رفتار کسی که به جذابیتهای خودش آگاهه، برای رسیدن به مقصد عجلهای نداره و به دام انداختن براش مهمتره تا صید کردن.
شاید برای همینه که اروتیسم برای من همیشه بیشتر از اینکه دربارهی کاری باشه که آدم با تنِ یکی دیگه میکنه، دربارهی کاریه که نمیکنه. اقتصادِ میل. اون یک ثانیهای که دستش رو بیشتر نگه نمیداره. اون یک میلیمتری که لبهاش جلوتر نمیرن. اون فاصلهی خیلی کوچیکی که باقی میذاره تا بقیهش رو خودت، فاکین تمام روز، توی سرت ادامه بدی.
چهقدر همه چیز رو قشنگ تعریف میکنی آخه آیدا جانم ♡
پاسخ دادنحذفاون تاچ انگشت ظریف و های دم گوش رو قشنگ حسکردم و یاد یه خاطرهی دور افتادم...
و اینکه چهقدر کلمهی جالبی بود این پیدیای. نشنیده بودم و دوستش داشتم :*
لاو لنگوئچ منم تاچه
پاسخ دادنحذف